Azərbaycan آزربايجان

زندگي و مبارزات امير سيد عماد الدين نسيمي شاعر و متفكر بزرگ آذربايجان

نسيمي يكي از شاعران بزرگ مكتب حروفيه آذربايجان است. مكتب حروفيه در  دوره امير تيمور گوركاني توسط حسين فضل الله تبريزي در آذربايجان پايه گذاري  گرديد. حروفيه داراي جهان بيني شيعه ـ اسلامي بوده  و به نقش «حروف» در زندگي اعتقاد داشت. پيروان فضل الله چون اكثرا عقايد خود را با حروف و اعداد  بيان مي كردند بدين جهت به «حروفيه» معروف شدند. آنها در مورد اساس آفرينش كاينات معتقد بودند كه زمين و آسمانها با اداء كلمه «كُن» (شو، باش) از طرف خداوند موجود گرديده است

آن ذات كه امر «كُن» چو فرمود          

گرديد سماء و ارض موجود

لذا اگر خداوند همين حروف را از ذات اشيا بيرون بكشد چيزي از اشياء كه قايم  به وجود آن حروف هستند باقي نمي ماند و جهان  ويران مي شود:

گر كلام حق تعالي را  ز شي           

در كشي  چيزي نمي ماند ز وي

اگر از مباحث كلامي مكتب حروفيه اغماض كنيم آنها در مسائل اجتماعي معتقد به  برابري انسانها بوده و چون انسان را بعنوان «خليفه الله» يعني جانشين خدا در زمين مي دانستند لذا معتقد بودند كه انسان به علت داشتن همين صفت داراي حق و حقوق الهي است و نبايد اين حق و حقوق پايمال قدرت قدرتمندان گرديده و از كله انسانها، كه چهره اش همچون وجه الله (صورت خدا) مي باشد، نبايد مناره ها ساخته شود و بدين ترتيب با استدلالات ساده و  پيچيده ديني ـ فلسفي به جايگاه  رفيع انسان در آفرينش و نقش خدا گونگي آن در اجتماع تاكيد و در اين راه جان خود را نيز فداي همنوعان خويش مي كردند. نسيمي يكي از متفكران و مبارزان اين مكتب بود كه معتقد به مساوات و حقوق برابري زبانها بود و زبان تركي آذربايجاني زبان گفتاري و نوشتاري بيشتر پيروان اين مكتب محسوب مي شد. نسيمي عاقبت در راه مبارزه در راه حق و برابري انسانها در شهر حلب دستگير و به اعدام محكوم  و پوست از تنش بر كندند. اين مقاله شرح كوتاهي از زندگي و مرگ پر افتخار اوست.

 

نام

مؤلف كتاب «كنوز‌الذهب في‌‌تاريخ حلب» كه از مورخين معاصر نسيمي است نام او را «علي» مي‌داند و اين نام در منابع حروفي از قبيل «شرح عرشنامه» و «وصيت ‌نامه‌ فضل‌اللـه» تأييد گرديده است. در وصيت ‌نامه با تأكيد بر «سيد» بودن او آمده است: «علي محرم است او را با خود ببرند. سيدعلي بايد كه در خدمت تقصير نكند. وقت كار است ضايع نماند.»1

در شرح عرشنامه نيز با تأكيد بر عنوان «امير» در اول اسم نسيمي آمده است: «خليفه‌ي فضل‌اللـه و واقف اسرار سراير كلام‌اللـه امير سيد علي نور اللـه قبره فرموده است.»2

گويا نسيمي در دوره‌ي اول شاعري، اسم خويش را به عنوان تخلص به كار مي‌برد چنانچه در اشعار مختلف اين تخلص آمده است:

 

بيا بشنو «علي»، اسرار معني                

زعشق يـار وز وصل حبيبم

 

پيش وجهت هالك آمد جمله‌ي اشيا «علي»

شاد زي زان روي خرّم، گو بمير از غم رقيب3

 

ابن‌حجر عسقلاني يكي ديگر از مورخين معاصر نسيمي در كتابش نام او را «نسيم‌الدين» مي‌داند كه به احتمال قوي بايد لقب اوليه نسيمي بوده باشد نه نامش.

 

لقب و تخلص شعري

گويا نسيمي قبل از حروفيگري لقب «نسيم ‌الدين» را داشت كه بعداً به عللي آن را به «عماد الدين» تغيير داد. كمال ‌الدين حسين گازرگاهي در كتاب «مجالس‌العشاق» خود او را «امير عماد الدين» مشهور به نسيمي مي‌داند4 اين لقب عماد الدين به صورت مخفف آن، گاهي به عنوان تخلص شعري او نيز به كار رفته است:

روزي اگر به كوي مراد مي ‌رسي «عماد»

آنجا مقام توست، گذر كن كه منزل است

 

نسيمي در مواردي «ابوالفضل» نيز تخلص كرده است:

حرف ما ابجد عشق است چه داند نحوي

منطق ‌الطير «ابوالفضل» زبان دگر است

 

او قبل از اختيار تخلص «نسيمي»، تخلص‌هاي «سيد»، «هاشمي»، «حسيني» نيز داشت. در ميان اين تخلص‌ها به نظر مي‌رسد كه تخلص نسيمي آخرين تخلص اوست چه اشعار سروده شده با اين تخلص در اوج قدرت و استحكام است.

 

در مورد عنوان «اميري» نسيمي

در منابع و مآخذي از قبيل استوانامه، مجالس‌العشاق، شرح عرشنامه، ديوان نسخه خطي كتابخانه سنا و ديوان نسخه‌ي خطي كتابخانه تبريز متعلق به حاجي‌محمد نخجواني از نسيمي با عنوان «امير» ياد گرديده و در سر عنوان نسخه خطي كتابخانه تبريز آمده است: «هذا ديوان سيد العارفين والعاشقين قطب ‌المحققين امير عماد الدين سيد نسيمي سلام‌ اللـه عليه».

امير در لغت به معني امر و فرمان ‌دهنده و فرمانده مي‌باشد و در بادي امر چنين به نظر مي‌رسد كه عنواني بي‌ربط يا تزييني براي عمادالدين نسيمي است ولي اگر به ياد آوريم كه حروفيه داراي «خط‌ مشي مسلحانه» بوده و همواره «حجت قاطع» (دليل محكم) را غير از كلام (كتاب جاويدان ‌نامه)، «سيف بتّار» (شمشير برّان» مي‌دانستند و از قول فضل مي‌آوردند كه:

حجت قـاطع بـه غيـر اين كلام                  

نيست غير از سيف بتّار والسلام

 

و نيز با عنايت به اين كه آنها همواره در آرزوي به دست آوردن تيغ (شمشير) براي جهاد با منكران بودند و مي‌گفتند:

گر به دست آريم ما يك روز تيغ                          

شكر حق گوييم وگرنه صد دريغ

 

لذا مي‌توان به راحتي متوجه گرديد كه حروفيه در بين خود داراي تشكيلات و حتي «شاخه‌ي نظامي» نيز بودند كه در شرايط خاص، ترور و قيام نيز مي‌كردند. احتمالاً سيد عمادالدين نسيمي نيز علاوه بر «شاخه‌ي تبليغات» در سمت رهبري يكي از «شاخه‌هاي نظامي» حروفيه نيز بود. اين نظر را وجود لقب امير در نام‌ هاي عده‌اي از حروفيان از قبيل اميركليم ‌اللـه و امير نوراللـه از فرزندان فضل كه اين آخري داراي القاب «سرور شهيدان» و «فضل الشهدا» ست تأييد مي‌كند. به ويژه اين كه امير نوراللـه از طراحان ترور شاهرخ تيموري پادشاه ايران و توران بود و احتمالاً به همراه ساير دستگير شدگان بعد از شكنجه‌هاي بسيار اعدام شده است. همچنين مي‌دانيم كه از بين نُه خليفه فضل، تنها دو نفر يعني امير‌ عمادالدين نسيمي و اميردرويش علي كيوان داراي لقب اميري بودند و اين نيز احتمالاً نشانگر سمت آنها در «شاخه نظامي» حروفيه بود. نظر ديگر در مورد عنوان اميري چنين است:

مي‌دانيم كه به سيدها در زمان قديم «شاه‌» مي‌گفتند مثل شاه نعمت‌اللـه ولي، شاه قاسم انوار، شاه فضل ولي و «اين ظاهراً بايد بدان سبب باشد كه معتقدان به حروفيه كه سلطنت معنوي براي فضل‌اللـه استرآبادي قائل بوده و او را «شاه‌ فضل» مي‌ناميده‌اند براي مريدان و خلفاي او نيز امارت معنوي قايل شده و از اين رهگذر نام نسيمي با عنوان امير همراه گشته است.»5

 

محل تولد نسيمي

در مورد محل تولد نسيمي اتفاق نظري در مراجع و منابع وجود ندارد. لطيفي در تذكره‌الشعراي خود او را از دهكده‌ي «نسيم» حومه بغداد مي‌داند6 اين نظريه از طريق لطيفي به تذكره‌الشعراي قنالي‌زاده نيز راه يافته و قنالي‌زاده با اخذ نظر او از بابت تطابق تخلص با محل تولد نسيمي در تذكره خود مي‌نويسد: «ديار بغداددن ناحيه‌ي نسيمدن وزان اولمغله مخلص مزبورايله و سيم اولموشدور» يعني «از ناحيه ‌ي نسيم ديار بغداد وزان گرديده و با آن تخلص نيز تطابق زيبايي انجام داده است.»7

اين نظريه از سوي يك نويسنده حروفي نيز مورد قبول واقع شده است.8

اما مؤلف تاريخ عراق اين قول را تأييد نكرده و متذكر شده كه اصلاً چنين دهكده‌اي در حومه بغداد وجود نداشته و معتقد است كه نسيمي در معيت فضل‌اللـه به بغداد رفته و يا از تركمانان مهاجر به بغداد بوده است9 لذا او نسيمي را عراقي و ساكن بغداد نمي‌داند بلكه همچون مسافر و مهاجر از ايشان ياد مي‌كند.

«ابن ‌عماد الحنبلي» مؤلف «شذرات الذهب في‌اخبار من ذهب» نسيمي را متولد «تبريز» دانسته و از او با پسوند «تبريزي» نام مي‌برد.10 در اين ميان «عاشق چلبي» در تذكره‌الشعراي خود نسيمي را از تركمانان شهر «آمد» مي‌داند.11

يكي ديگر از شهرهايي كه در تذكره‌ها به عنوان محل تولد نسيمي آمده است شهر شيراز است. جلالي پندري در كتاب خويش در مورد مراجعي كه بر شيرازي بودن نسيمي تأكيد دارند مي‌نويسد:

« برخي از اصحاب تذكره كه منبع و مآخذ آنها تذكره ‌ي عرفات العاشقين (تأليف در سال 1023 هجري) بوده است به تبعيت از عبارت اوحدي بلياني: «سيد جلال ‌الدين نسيمي مولدش از الكاي شيراز است.»12 او را شيرازي دانسته‌اند از آن جمله محمدبن دارابي شيرازي در تذكره ‌ي لطايف ‌الخيال (تأليف در 1076)13 و واله داغستاني در رياض‌الشعرا (تأليف در 1161)14 و رضاقلي‌خان هدايت در رياض‌العارفين (تأليف در 1260)15 نويسنده‌ي مزارات تبريز (تأليف در قرن يازدهم هجري) نيز او اهل بيضاي فارس دانسته است.16 مولفان ديگر نيز كه مرجع و مآخذشان رياض‌العارفين بوده به تبعيت از هدايت او را «شيرازي» دانسته‌اند از جمله صاحب فارسنامه‌ي ناصري و «ريحانه‌الادب»17.

اگر نسيمي را چنانچه مؤلف «فارسنامه‌ي ناصري» مي‌نويسد اهل «زرقان فارس» بدانيم طبيعتاً بايد نسيمي را از «تركان شيراز» و به ويژه از «ايل قشقايي» بايد محسوب بداريم. از تواريخ حروفيه اين را مي‌دانيم كه نسيمي در حدود 19ـ 18 سالگي توسط علي‌الاعلي برادر و جانشين فضل جلب مكتب حروفيه گرديده است. اين را نيز مي‌دانيم كه خود علي‌الاعلي در اثر تشويق‌ها و اصرارهاي يك جوان شيرازي به نام «عليشاه شيرازي» به سرودن شعر روي آورده است چه خود علي‌الاعلي در توحيد نامه به اين مسئله چنين اشاره مي‌كند:

داشتم ياري عزيزي نوجوان

نورسيده برده علم از كهنگان

بود شيرازي عليشاه او بنام

درشد از فضل در دارالمقام

 

دايماً درخواست كردي زين فقير

كانچه مي‌يابي تو از فضل كبير

 

بهر ارشاد خلايق مي‌نويس

تا از آن با علم حق گردند انيس

داد چون توفيق فضل رهنما

شد قبول آن التماس پاك را

چند ‌رمزي آنچه بر خاطر‌گذشت

شد‌ پديد از اصل ‌و ‌فرع هفت ‌و ‌هشت

نكته‌اي در جاوداني نامه‌اش

گشت مكنون ‌از مبارك خامه‌اش18

 

و نيز «مي‌دانيم كه در بين بيش از هفتاد نفر از ياران و مريدان فضل‌اللـه كه نامشان در كتاب‌ها و رساله‌هاي اين پيروان ضبط گرديده نام چند تن از آنها علي بوده، تنها علي‌الاعلي و سيد علي عمادالدين نسيمي هستند كه شاعر بوده‌اند و باز تنها علي‌اي كه شيرازي بوده همين سيد نسيمي مي‌باشد و به كار بردن نام علي‌شاه در آن دوران حكايت از سيادت وي دارد.»19

از طرف ديگر دانشمندان و ادباي جمهوري آذربايجان با تحقيقات خود معتقدند كه نسيمي اهل «شيروان» و از منطقه «شماخي» بوده است چنانچه پروفسور حميد آراسلي به همين مورد اشاره كرده مي‌نويسد: «از پژوهش‌هاي ادباي آذربايجان نيز آشكار شده است كه شاعر (= نسيمي) اهل شيروان است.»20

مسئله شيرواني بودن نسيمي را شايد متن وصيت‌نامه كمي در سايه قرار دهد و گفته هاي علي‌الاعلي نيز مزيد بر علت گردد چه از تاريخ حروفيه برمي‌آيد كه آنها در شيروان نتوانسته بودند جاي پايي براي خويش پيدا كنند و اهل شيروان با مسئله حروفيه خصمانه برخورد مي‌كردند چنانچه فضل‌اللـه به صراحت مي‌گويد كه در تمام عمرش در شيروان دوست و آشنايي نداشته و شروان به منزله‌ي كربلاي او محسوب مي‌شود:

در همه عمرم مرا يك دوست در شروان نبود

دوست كي باشد كجا اي كاش بودي آشنا

من حسين وقت و نااهلان يزيد و شمر من

روزگارم جمله عاشورا و شروان كربلا

 

در صورتي كه اگر نسيمي اهل شروان بود مطمئناً داراي دوست و فاميل و آشنايي در شروان مي‌شد و فضل‌اللـه با چنين صراحت ذكر نمي‌كرد كه از اهل شروان كسي همراهي او را نكرده است! پس آن همه همراهي و جانفشاني‌هاي نسيمي چگونه در حكم كلي «يك دوست» نمي‌گنجد؟!

نهايت اين كه با نگرشي به پسوند مكاني نسيمي اين مسئله روشن مي‌شود كه منابع اوليه او را به صورت «بغدادي»، «بغدادي تبريزي»، «تبريزي» و «شيرازي» و... چون نوشته‌اند با رد نظريه بغدادي و عدم وجود دهكده نسيم در حومه بغداد چنين به نظر مي‌رسد كه شق «تبريزي» بودن اصلح و صحيح بايد بوده باشد چه «ابن‌ عماد الحنبلي» مؤلف «شذرات ‌الذهب في‌اخبار من ذهب» نسيمي را به صراحت «تبريزي» مي‌داند.21

 

سال تولد و شهادت

از سال تولد نسيمي در تذكره‌ها و منابع سخني نيست ولي از آنجايي كه او در سنين نوجواني جذب مكتب حروفيه گرديده و در سال 804 هجري يا 796 هجري در زمان قتل فضل‌ در سنيني بود كه به مقام خليفه‌گي فضل نايل گرديده بود اگر اين سن را در حدود 25 سالگي نسيمي بگيريم تولد او را مي‌توان سال 779 ه‍. ق دانست كه با توجه به مرگ او در سال 820 يا 821 و به روايتي در سال 827 سن او را در حين شهادت چيزي در حدود 41 تا 58 سال مي‌توان تخمين زد.

«س ـ جويا» نويسنده‌ي مقدمه‌ي ديوان فارسي فضل ‌اللـه با استناد به تحقيقات محققين جمهوري آذربايجان مي‌نويسد: «سال تولد نسيمي را 748 هجري شمسي حدس مي‌زنند و تاريخ  وفاتش را سال‌هاي 783 ـ 896 ـ 804 هجري شمسي نوشته‌اند. مؤلفين تاريخ ادبيات آذربايجان كه در شوروي تحقيقات زيادي درباره‌ي شاعر كرده‌اند سال 796 را صحيح مي‌دانند.»22

 

عضوگيري به مكتب حروفي

نسيمي در عنفوان جواني توسط علي‌الاعلي برادر فضل ‌اللـه نعيمي جذب مكتب حروفي شد و از شاگردان خاص علي‌الاعلي خليفه اول فضل  گرديد. نويسنده حروفي استوانامه به صراحت بر اين مسئله تأكيد دارد. غياث ‌الدين محمد نويسنده استوانامه مي‌نويسد: «اين فقير از حضرت ايشان (علي‌الاعلي) به رسم لطيفه سئوال كردم و گفتم كه چون است كه امير سيد نسيمي كه كمينه از شاگردان و هدايت يافتگان شما بودند اين همه دعوي انانيت كرده‌اند؟»23

اين مسئله به روشني نشان مي‌دهد كه نسيمي از شاگردان و عضوگيري شدگان علي‌الاعلي بوده است. در ضمن لازم به توضيح  است كه نام علي‌الاعلي در حقيقت «علي» بود ولي جهت دوري از اشتباه و تخليط با علي‌هاي ديگر او را «علي‌الاعلي» يعني علي بزرگتر و والاقدرتر مي‌‌ناميدند. اين را نيز مي دانيم كه نام فضل‌اللـه كه برادر بزرگتر علي‌الاعلي است حسين بود و او خود در اشاره به همين مسئله گفته است اگر چه حضرت علي بر امام ‌حسين از نظر تاريخي تقدم زماني داشته است ولي در خانواده آنها حسين بزرگتر و علي برادر كوچكتر بود:

اولين آمد حسين، آخر علي                    

با كهين از مهتر آمد كاملي

به هر حال «علي» فردي است كه نسيمي را به مكتب حروفيه وصل كرده است.

 

علاقه به شعر و شاعري

نسيمي از همان نوجواني علاقه خاصي به شعر و شاعري داشت و حتي در اين راه به قدري مُصر بود كه توانست استاد خويش علي‌الاعلي را نيز به سوي شعر جذب كند. علي‌الاعلي در توحيدنامه به اين «نوجوان نورسيده» كه داراي علم كهنگان و پيشنيان بود و اصرار مي‌كرد كه او تعليمات فضل را براي ارشاد خلايق بنويسد اشاره كرده است:

داشتم ياري عزيزي نوجوان

نورسيده برده علم از كهنگان

بود شيرازي عليشاه او بنام

درشد از فضل در دارالمقام

دايماً درخواست كردي زين فقير

كانچه مي‌يابي تو از فضل كبير

بهر ارشاد خلايق مي‌نويس

تا از آن با علم حق گردند انيس

داد چون توفيق فضل رهنما

شد قبول آن التماس پاك را

چند‌رمزي آنچه بر خاطر‌گذشت

شد‌پديد از اصل‌و‌فرع هفت‌ و ‌هشت

 

نكته‌اي در جاوداني نامه‌اش

گشت مكنون ‌از مبارك خامه‌اش24

 

عاقبت علاقه به شعر و شاعري او را به وادي ادبيات كشاند و او توانست در سه زبان تركي، فارسي، عربي سه ديوان مهم براي علاقمندان به يادگار بگذارد. ديوان تركي نسيمي و صلابت و استحكام شعري او نشان مي‌دهد كه هيچ ستاره‌اي ادبي در قرون وسطا درخشندگي نسيمي در ادبيات آذربايجان را ندارد.

 

رسيدن به مقام خليفه‌گي در مكتب حروفيه

نسيمي با طي مدارج ترقي در مكتب حروفيه با شور و علاقه و عشق و ايماني كه به مكتب جديد شيعه از خود نشان مي‌داد به سرعت به مقامات بالاي مكتب حروفيه رسيد و به زودي توانست به مقام «سلطان ‌العارفين و برهان ‌المحققين» و «سيد العارفين و العاشقين، قطب‌ المحققين»25 نايل آمد.

نسيمي به قدري در نزد فضل ‌اللـه صاحب شأن و حرمت بود كه در وصيت ‌نامه توصيه مي‌گردد كه يكي از دختران فضل‌اللـه با او ازدواج نمايد. نسيمي بعد از شهادت فضل به مقام خليفه‌گي او رسيد و يكي از نُه خليفه يعني جانشين فضل گرديد.

 

سفرهاي تبليغاتي نسيمي

نسيمي بعد از گرويدن به مكتب حروفيه و بعد از رسيدن به مقامات بالا و درجات والا به همراه فضل‌اللـه و ساير حروفيان دست به سفرهاي تبليغاتي زد. او مدتي را در بغداد گذرانيد و به همين علت از طرف بعضي تذكره‌نويسان داراي پسوند «بغدادي» گرديد. مدتي را در شيروان و بعد مدت زماني را نيز در باكو به كارهاي تبليغي پرداخت. وقتي محيط‌ باكو براي تبليغ مساعد نگرديد او باكو را ترك كرد:

اي نسيمي چـون خـدا گفت: ان ارضي واسعه

خطه‌ي باكويه را بگذار كه اين جاي تو نيست

 

او به سرزمين آناطولي نيز مسافرت كرده و در بين علويان آنجا نيز بود. ترديدي نيست كه در اين مسافرت‌هاي تبليغي اسامي و القابي مستعار براي خود انتخاب مي‌كرد تا از دست مأمورين رژيم‌هاي مختلف در امان بماند لذا وفور تخلص او از قبيل «علي» «سيد»، «حسيني»، «هاشمي»، «ابوالفضل»، «عماد» و «نسيمي» در اين رابطه است. آخرين سكونتگاه نسيمي شهر حلب در سوريه بود كه در اين شهر دستگير و به دنبال يك دادگاه انگيزسيوني پوست از تنش برگرفته شد.

 

مجلس آلاداغ و مطرح شدن مباحث زبان‌ها

نسيمي در سفرهاي تبليغاتي به ناحيه كوهستاني آلاداغ مي‌رسد. در آنجا مجلسي منعقد و حروفيان به مباحث ديني مي‌پردازند. در اين مجلس به غير از دراويش عادي، دراويش بلند پايه حروفي از قبيل علي‌الاعلي، نسيمي، حاج ‌عيسي بدليسي، مولانا حسن حيدري، درويس محمد تيرگر، سيد تاج ‌الدين، سيد مظفر و غياث ‌الدين محمد نويسنده كتاب «استوانامه» حضور داشتند. حاج ‌عيسي بدليسي مطرح مي‌كند كه در بهشت تكليف نيست و ما مي‌گوييم كه در بهشتيم پس بر ما مي‌بايد كه تكليف نباشد. مسئله را از علي‌الاعلي مي پرسند و علي‌الاعلي مي‌گويد كه بايد نماز خوانده شود چه در كتاب «محبت‌نامه‌ الهي»، فضل‌اللـه نيز بر خواندن آن تأكيد كرده است.

مسئله ديگري كه مطرح مي‌شود مبحث زبان‌هاي عالم است. محمد تيرگر كه از مازندران آمده و فردي شعوبي بود معتقد است «همه زبان‌ها به جز عربي و فارسي بايد محو گردد زيرا اين دو زبان ]اهل[ بهشت است.»26

مؤلف «استوانامه» يعني غياث ‌الدين محمد اين مسئله را ناقض عقايد و اصول حروفي دانسته مي‌گويد كه فضل گفته است: «با زبان‌هاي مختلف بيا و برو و بگير و بده.»27 حتي فضل در ترجيع‌ بند معروف خود مي‌گويد:

گر زانكه به حق زديم انا الحق

از ما طلب اي پسر خدا را

چو از سر اين و آن گذشتي

داديم به خون خود گواهي

ماييم چو مظهر الهي

«مي‌گويي به هر ‌زبان كه ‌خواهي»

سيمرغ جهان لامكانيم

مقصود زمين و آسمانيم28

 

حتي علي‌الاعلي در «اسكندرنامه» در بحث «آب» مي‌گويد به آب، چه آب به فارسي، چه «ماء»، به عربي و چه «سو» به زبان تركي، هر كدام را مي‌خواهي بگو چون نامها اثري در هويت و واقعيت آب ندارد:

آب شي هست از اشيا بدان

آنكه او در جوي مي‌باشد روان

گر كسي پرسد ز تو كه چيست ‌اين

در جوابش مي‌دهي آب است اين

نيست غيرآب چيزي‌ اي ‌فتا (جوان)

خواهي «آب»‌اش گو و خواهي «سو» و «ماء»29

 

مسلماً چون نسيمي از خلفاي فضل ‌اللـه و آشنا به تعاليم كامل مكتب حروفي بوده به رد اين نظريه شوونيستي پرداخته است چه او تا پايان عمر و حتي در آخرين لحظه حيات دست از زبان مادري خود تركي برنمي‌دارد، چنانچه نوشته‌اند در موقع اعدام و پوست كندن شاعر، يكي از مفتيان (فتوا دهندگان) حاضر مي‌گويد: «اين شخص آنچنان پليد و ملعون است كه اگر خونش به نقطه‌اي از بدن يك نفر مسلمان آلوده گردد بايد آن قسمت را بريد و دور انداخت. در اين هنگام ناگهان قطره‌اي از خون نسيمي روي انگشت مفتي مي‌جهد. حاضرين مي‌گويند طبق فتواي خودت بايد انگشت خود را ببريد. آن مرد دستپاچه شده مي‌گويد: «من اين حرف را به عنوان مثال گفتم و مقصودم اين نبود كه واقعاً بايد اين كار كرده شود. نسيمي كه با آن حال زار و دردناك ناظر جريان بود به زبان مادري خود تركي اين بيت را مي‌خواند:

زاهدين بير بارماقين كسسن دؤنر حقدن گئچر

گؤر بـو مسكين عاشقي سرپـا سويالار آغلامـاز

 

يعني اگر يك انگشت زاهد را ببرند از راه و روش خود برمي‌گردد و حق را انكار مي‌كند ببين كه اين عاشق مسكين را سر تا پا پوست مي‌كنند و نمي‌گريد. «در سروده شدن شعر از طرف نسيمي هيچ شكي نيست و مفهوم آن عين حقيقت است.»30

پس نسيمي جواب ياوه‌هاي «محمد تيرگر» را حتي در پاي چوبه‌ي اعدام و كنده شدن پوست خود در آخرين لحظات حيات هم داده و به «زبان مادري» خود يعني «تركي آذربايجاني» وفادار مانده و معتقد مي‌شود كه اگر بهشت را حتي در اين دنيا يا آن دنيا نيز بگيرند باز زبان تركي لازم و ملزوم چنان بهشتي است و پته‌ي «حديث ‌سازان جعلي شعوبي» را نقش بر آب مي‌كند. نفوذ شوونيزم شعوبي در افكار صوفيان به قدري چشمگير و فاجعه‌آميز است كه حتي در زمان مولوي نيز به وضوح خود را مي‌نماياند و اين به اصطلاح صوفيان كه بايد در «فنا في‌اللـه» غرق شوند گويي در تعصب و عصبيت «خاك و زبان» غرق شده و «خاك و زبان» خود را برتر از هر خاك و زباني مي‌دانستند. چقدر شرم‌آور است كه صوفيي در جمع بزرگان با انتقاد از پيروي مولوي از شمس تبريزي بي‌هيچ شرم و آزرم و حيايي افسوس مي‌خورد كه چگونه پسر بهاء‌الدين ولد يعني مولوي، پيروي شمس تبريزي را مي‌كند مگر «خاك خراسان» چنان ذليل و خوار گرديده است كه پيروي از «خاك تبريز» نمايد:

«و صوفيي در مجمع مشايخ گفته بوده كه دريغا نازنين پسر بهاء ولد بلخي، مُتابِعِ تبريزي بچه‌اي شد، خاك خراسان، متابعت خاك تبريز كند؟» (مقالات شمس تبريزي، تصحيح و تعليقات احمد خوشنويس، مؤسسه مطبوعاتي عطايي، تهران، 1349، ص يو»

 

از دستگيري تا دادگاه انگيزسيوني

نسيمي «در شام رئيس حروفيان» بود31 شام يا شامات به منطقه وسيعي از كشور سوريه گفته مي‌شد كه شهر حلب نيز از توابع آن بود. «در آن هنگام در شهر حلب طوايف ترك ‌زبان زيادي سكونت داشتند ]منجمله قبيله شاملو كه يكي از قبايل ترك مشهور قزلباش در تشكيل دولت صفوي بود[ شاعر در اينجا پيروان و طرفداران زيادي را دور خود گرد آورده و در مقياس وسيعي به اشاعه‌ي افكار خود مي‌پردازد. شايد هم بسياري از حروفيون كه مورد پيگيرد قرار گرفته بودند از باكو و شماخي به اين شهر آمده باشند. شاعر در حلب رحل اقامت افكنده و مدت مديدي با عائله‌اش در آن شهر سكونت گزيد.»32

گفته شده روزي جواني حروفي از سر شور و ذوق و جذبه يكي از اشعار نسيمي را درملاء عام و در ميادين شهر حلب مي‌خواند. جوان را دستگير كرده از او نام گوينده شعر را مي‌پرسند. جوان حروفي براي اين كه به نسيمي صدمه و آزاري نرسانند خود را گوينده و سراينده شعر معرفي مي‌كند. جوان را محاكمه و محكوم به مرگ كرده و پاي چوبه دار مي‌آورند.

«در همين هنگام نسيمي كه به منظور وصله انداختن به كفش‌هاي خود در دكان پينه ‌دوزي نشسته بود همين كه از ماجرا آگاه مي‌شود خود را به ميدان مجازات مي‌رساند. در آخرين دم به فرياد دوست جوان خود مي‌رسد و اعلام مي‌دارد كه گوينده‌ي آن شعر اوست و بدين ترتيب جوان را آزاد مي‌سازد.»33

مأمورين رژيم مملوكي مؤيد ‌السلطاني كه حاكم مصر بود از اين حس اتفاق شاد گرديده و نسيمي را دستگير و به زندان منتقل مي‌كنند. بعد، دادگاهي از طرف رژيم مملوكي برپا و نسيمي را به محاكمه مي‌كشانند. اولين گزارش تاريخي از اين دادگاه انگيزسيوني را ابوذر احمدبن‌ برهان ‌الدين الحلبي» (متوفي 884) در كتاب خود بدين صورت مي‌آورد:

«در روزگار يشبك ](ياش بك)[، علي نسيمي زنديق كشته شد. در عدالتخانه در حضور شيخ ما ابن‌خطيب ‌الناصريه و شمس ‌الدين ابن ‌امين ‌الدوله كه در اين هنگام نايب شيخ عزالدين بود و قاضي‌القضاه فتح ‌الدين ‌المالكي و قاضي ‌القضاه شهاب ‌الدين الحنبلي مشهور به ابن ‌الخازوق نسبت به كلمات منسوب به نسيمي و اين كه برخي اشخاص نادان را اغواء نمود و آنان او را در راه كفر و زندقه و الحاد تبعيت كرده‌اند، ادعا شد. پس ابن ‌الشنقشي الحنفي در حضور قضاه و علماي شهر براي طرح دعوي برخاست. آنگاه نائب به او گفت: اگر آنچه را كه درباره‌ي او مي‌گويي به اثبات نرساني تو را خواهيم كشت. پس او از طرح دعوي گذشت و نسيمي چيزي بر كلام او نيفزود جز گفتن شهادتين و نفي آنچه كه عليه او گفته شده بود.34

پس در اين هنگام شيخ شهاب ‌الدين ابن ‌هلال در عدالتخانه حاضر گرديد و بر فراز دست قاضي مالكي نشست و در اين مجلس فتوي داد كه نسيمي زنديق است و بايد به قتل برسد و توبه‌ي او پذيرفته نيست. و همين كه او بر فراز دست قاضي مالكي نشست به سوي او برگشت و به مالكي گفت: چرا او را نمي‌كشي؟ مالكي گفت: آيا به خط خود مي‌نويسي كه بايد كشته شود؟ گفت: آري. پس براي او صورتي از فتوا نوشت و آن را بر شيخ ما ابن‌خطيب الناصريه و ديگر قضات و علماي حاضر عرضه كرد پس آنها با آن موافقت نكردند. آنگاه مالكي به او گفت: اگر قضات و علما موافق‌ تو نباشند چگونه مي‌توانيم او را به قتل برسانيم؟ و افزود: من او را نخواهم كشت زيرا سلطان مرا مأمور داشته كه در اين امر نيك بنگرم تا فرمان سلطان چه باشد.

آن مجلس در اين هنگام از هم گسيخت و نسيمي را به زندان قلعه باز بردند. سپس فرمان سلطان مؤيد رسيد مبني بر اين كه از او پوست برگرفته شود و جنازه‌اش هفت روز در شهر حلب در معرض تماشاي عام گذارده شود. آنگاه اعضاي بدنش جدا گردد و برخي از اعضاي او جهت علي بك‌ بن ‌‌ذي ‌العاذر ](ذوالقدر)[ و برادرش ناصر الدين و عثمان قرايلوك كه نسيمي عقايد آنان را فاسد كرده فرستاده شود. پس چنين كردند و اين مرد كافر و ملحد بود. پناه مي‌بريم به خدا از قول و فعل او و داراي اشعار لطيفي نيز بود.»35

 

فاجعه‌ي شهادت (از اخراج خاك به معراج افلاك)

با اين كه غير از شيخ شهاب‌الدين بن‌ هلال تمام قاضيان و قاضي‌القضاتان به ويژه قاضي‌القضات فتح ‌الدين مالكي، قاضي ‌القضات شهاب ‌الدين الحنبلي، قاضي ابن ‌خطيب ‌الناصري و قاضي شمس ‌الدين بن امين ‌الدوله كه جانشين شيخ عزالدين بود حكم به برائت نسيمي از اتهامات وارده داده بودند و حتي با توجه به اداء كلمه طيبه‌ي شهادتين از طرف نسيمي كه با اداء آن هيچ فردي نمي تواند مسلمانيت و اسلاميت را از فرد اداء كننده آن در غير از شرايط خاص ـ ازجمله عدم اعتقاد صريح به توحيد و نبوت ـ از گوينده آن جدا نمايد با اين همه با اصرار در قتل نسيمي از سوي ابن هلال موضوع به مؤيد ‌السلطان پادشاه مصر گزارش و با اعمال نفوذهاي ابن‌ هلال حكم قتل امضاء و عودت داده شد.

امير يشبك (ياش‌بك) مأمور اجرا گرديد و نسيمي از زندان به ميدان اعدام آورده شد. شيخ ابن‌هلال جهت تحكيم حكم سلطان مؤيد فتوا داد كه: «اين شخص آن قدر ملعون است كه حتي اگر يك قطره از خون وي به جايي بچكد بايد آن را بريد و به دور انداخت. تصادفاً قطره‌اي از خون شاعر بر روي انگشت همين روحاني مي‌چكد. مردم از او مي‌خواهند كه انگشت خود را بنا به فتواي خويش قطع كند. آن روحاني نيز براي حفظ انگشت خود مي‌گويد كه من به عنوان مثال اين حرف را گفتم.»36

نسيمي وقتي اين بيشرمي را از آن زاهد مي‌بيند با صداي رسا در ميدان اعدام مي‌خواند:

زاهدين بير بارماقين كسسن دؤنر حقدن گئچر

گؤر بـو مسكين عاشقي سرپـا سويالار آغلامـاز37

 

شاعر ميرفرخي گيلاني در مورد اين پوست كندن نسيمي در بيتي حق مطلب را چنين اداء مي‌نمايد:

نسيمي چون وزيد از جانب دوست                     

نسيـمي را بــرون آورد از پــوست

 

نسيمي هوشياري و حاضرجوابي خود را تا دم آخر حيات حفظ مي‌كند «اين بزرگ مرد خطه‌ي آذربايجان در پاي دار پاسخ دندان ‌شكني را كه بابك فرزند قهرمان آذربايجان در بغداد به خليفه عباسي داده بود براي زاهدان و حكام شهر حلب مي‌دهد و خاطره‌ي جانبازي‌هاي آن پهلوان و قهرمان را در خاطره‌ها زنده مي‌نمايد. وقتي در اثر پوست گرفتن خون زيادي از او مي‌رود و رنگش در اثر كم‌خوني زرد مي‌شود يكي از زاهدان ظاهربين به تمسخر مي‌پرسد: تو كه «انالحق» مي‌گفتي و ادعاي خدايي مي‌كردي پس چرا از ترس رويت زرد شده؟

نسيمي جواب مي‌دهد: من خورشيد آسمان عشق و محبتم كه در افق ابديت طالع شدم، خورشيد نيز به هنگام غروب زرد مي‌شود.

آن دم كــه اجــل مـوكـل مـرد شـود

آهـم چـو دم سحـرگهـي ســـرد شـود

خورشيد كه پردل‌تر از آن چيزي نيست

در وقـت فــرو شـدن رخـش زرد شـود38

 

روايت‌هاي ديگر از فاجعه شهادت

ـ روايت مسلمانان شهر عنتاب آناطولي

دو روايت ديگر از فاجعه شهادت اميرسيد علي نسيمي درميان است كه يكي متعلق به مسلمانان شهر عنتاب آناطولي و ديگري از پيروان اهل حق است.

در روايت مسلمانان آناطولي شهر عنتاب آمده است: «نسيمي در شهر عنتاب بود و يكي از دوستان نزديك والي (استاندار) به شمار مي‌رفت. مغرضان در صدد برمي‌آيند كه بين او و والي عداوت ايجاد نمايند. بدين منظور يك نسخه از سوره‌ي ياسين را در تخت كفش او جاي مي‌دهند. آنها در محضر والي از او مي‌پرسند كه عقيده‌ي وي درباره‌ي كسي كه سوره‌ي ياسين را در تخت كفش خود مي‌برد چيست. نسيمي پاسخ مي‌دهد كه بايد پوست آن شخص را بركنند و او را رسوا و مفتضح سازند. آنگاه به او مي‌گويند كه تو با اين ترتيب در حق خودت فتوا داده‌اي. پس سوره‌ي ياسين را از تخت كفش او خارج ساخته و پوست او را برمي‌كنند. گويا او پوست خود را برمي‌دارد و تا حلب نيز به همان حال مي‌رود و در آنجا مي‌ميرد.»39

در اين روايت فولكلوريك مردم مسلمان عنتاب مسئله بي‌گناهي نسيمي داراي حائز اهميت است و گويا اين روايت فولكلوريك نيز براساس همان بي‌گناهي نسيمي تنظيم گرديده است ولي چون از نظر تاريخي مردم عنتاب مي‌دانند كه نسيمي در حلب به شهادت رسيده است لذا در آخرسر علاوه مي‌كنند كه او در همان حالي كه پوست كنده شده‌ي خودش را برداشته بود به همان حال به شهر حلب رفته در آنجا مي‌ميرد.

 

ـ روايت اهل حق

در روايت اهل حق آمده است كه روزي نسيمي از قبرستاني مي‌گذشت. ديد كه مرده‌اي را در قبر تلقين مي‌دهند. نسيمي اظهار مي‌نمايد تلقين براي مرده فايده‌اي ندارد چه اگر فرد مرده داراي كردار و افعال خوب باشد به او صد برابر عمل خوبش ثواب مي‌دهند وگرنه بدين تلقين‌ها چيزي برايش در نظر نمي‌گيرند:

اگر كرده زين پيش كردار خوب

به او ‌مي‌رسد يك ‌به صد در‌ حسوب

وگر كرده بدكاري و معصيت

نگردد درستكار زين تربيت

هرآن كاشته پس همان بدورد

برد حاصل خويش از نيك و بد

كه‌ چون ‌نيست‌ دخلي ‌به ‌نعش ‌از ‌حساب

به ارواح باشد عتاب و خطاب

اگر معصيت داشته يا ثواب

به ارواح بدهند خير و عذاب

اگر عاصي است غرق گردد به نار

اگر پاك باشد شود رستگار40

 

تلقين‌گر از اين سخن نسيمي برآشفته و حديثي از حضرت محمد(ص) را يادآوري مي‌كند كه براساس آن حديث مردگان بعد از دفن در قبر برخاسته و مورد «مواخذ» و سئوال و جواب قرار مي‌گيرند. نسيمي مي‌گويد منظور از برخاستن مردگان از قبر «دون به دون» (جامه به جامه) گرديدن و مظهر به مظهر شدن و تولد دوباره در زندگي ديگر است و قبر همچون شكم مادر مي‌باشد كه مردمان از آنجا به دون (جامه، مظهر) ديگر، دوباره به دنيا آمده و عقاب و ثواب‌هاي خود در زندگي قبلي را مي‌گيرند. تلقين‌گر اصرار مي‌كند كه دوني در كار نيست و برخاستن مردگان از قبر به صورت «جسمي است نه روحي». عاقبت بعد از مباحثي شرط مي‌بندند كه اگر گفته هر كدام درست باشد پوست آن ديگري را بكنند لذا براي اين كه بدانند كه آيا خيزش و برخاستن از قبر جسمي است يا نه و نيز براي مطمئن شدن از اين موضوع كفن را باز كرده و مقداري ارزن در داخل كفن مي‌گذارند تا اگر مرده براي سئوال و جواب برخاست لابد بايد كفنش دريده و ارزن پاشيده مي‌شود.

پس بعد از ارزن‌گذاري در كفن، مرده را در قبر گذارده و براي جلوگيري از عدم فرار طرفين به اتفاق هم به خانه‌اي مي‌روند تا فردا آمده و شاهد مدعا باشند. شب روح شاه فضل (نعيمي) به ديدار نسيمي آمده و با قهر و غضب مي‌گويد:

اگر حق همي خواست در كاينات

كند كشف سرّ از حيات و ممات

‌چرا خويشتن خوار سازد به ‌دهر

بنوشد ز مخلوق در كام زهر41

 

شاه فضل‌اللـه اظهار مي‌كند خداوند خود نمي‌خواهد راز زندگي و مرگ به اين زودي براي مردم حل شود و مردم سر از راز زندگي و مرگ تا رسيدن موعد آن ـ درآورند پس مي‌گويد چون نسيمي از قانون الهي قصور كرده و درصدد افشاي سرّ برآمده است لذا بايد سر گور رفته و كفن را پاره و ارزن را به اطراف بپاشاند تا چنين وانمود شود كه مرده در قبر به صورت «جسمي» برخاسته است.

كنون تو ز قانون كرده قصور

ببايد روي بر سر قبر و گور

همه خاك آن قبر آري برون

بپاشي همه ارزن از اندرون

دگرباره بايد كني گور راست

شود ‌قول ملا درست آنچه خواست42

 

نسيمي اطاعت امر كرده و بعد از انجام عمل به خانه برگشته به استراحت مي‌پردازد.

صبح فردا مردم با نسيمي و تلقين‌گر به مشاهده قبر رفته و بعد از نبش قبر متوجه مي‌شوند كه ارزن‌ها در گور به اطراف پاشيده شده و كفن نيز دريده است لذا آن را حمل بر برخاستن مرده به صورت «جسمي» تلقي كرده و به فتواي تلقين‌گر پوست از تنش مي‌كنند.

به كندند پوست و را از بدن

 

كه تا كس نگويد دگر اين سخن

نسيمي بآن پوست كنده زتن

برفتند در نزد حق زان وطن

كه‌ چون ‌كنده شد از تنش ‌پوست را

فدا كرد خود در ره دوست را

از او گشت راضي خداوندگار

به حق گشت ملحق در آن روزگار

چنين است آيين مردان حق

ببايد شوند خوار در هر ورق43

 

برخلاف روايت فولكلوريك عنتاب كه موضوع اصلي آن «بي‌گناهي» نسيمي بود مركز ثقل روايت اهل حق بر روي «عقيده و اعتقاد» و به ويژه اعتقاد به تناسخ و دون به دون گرديدن و مظهر به مظهر شدن است. در اينجا به نظر اهل حق نسيمي را براي اين پوست از تنش برمي‌گيرند كه در حقيقت «اسرار هويدا» مي‌كرد:

گفت آن يـار كـز او گشت سر دار بلند

جرمش اين بود كه اسرار هويدا مي‌كرد44

 

ـ روايت اهل حق از برّه‌ ي قرباني و سيدعمادالدين نسيمي

اهل حق مقوله اي بنام برّه قرباني دارند كه رابطه مستقيمي با مقوله‌ي «شهادت» دارد و شهداي راه حق و حقيقت را تمثيل مي‌كند. از اين شهدا غير از نسيمي يكي هم «تُرك سربُر» يا «تُرك سر بُريده» است كه در راه عشق حضرت علي(ع) سرش را بريدند. در «شاهنامه حقيقت» در اين مورد آمده است:

در آن وقت ژوليده آن تُرك سر

 

بگير آمد از دست خلق كَفَرْ

سرش را بريدند آن دم بگاه

بپا خاست، آمد به نزديك شاه

سرش را نهادند در نزد يار

به آن گونه از حق بشد رستگار

چون ترك سر داد بر تيغ تيز

به حق بود مايل نبودش گريز

چو پروانه از عشق جان باختند

به راه علي سرفدا ساختند45

 

در روايت تمثيلي برّه قرباني هر يك از شهداء حق و حقيقت در مورد برّه قرباني هر عملي را كه انجام مي‌دادند در سرانجام زندگي دچار همان عمل گرديده‌اند. روايت برّه قرباني چنين است:

«شاه فضل بره‌اي داشت كه خود مظهري بود و سر مي‌داد، هرگاه آن حضرت مصلحت و احتياج مي‌ديد به امرش برّه به وسيله تُرك سر بُر ذبح و به وسيله منصور به دار آويخته مي‌شد، نسيمي پوستش را پاره و از بدن جدا مي‌نمود، زكريا آن را شقه و سلاخي مي‌كرد ]بانو[ عينه برّه را طبخ مي‌نمود و بالاخره برّه‌ي آماده جهت صرف به حضور آورده مي‌شد و پس از صرف، استخوان‌هاي برّه‌ي را درون پوستش مي‌گذشتند.»46

گويا دنباله‌ي روايت چنين است كه شاه فضل ولي ، با كراماتي كه داشت با عصاي خود بر آن پوست زده و برّه دوباره زنده مي‌گشت.

روزي بدون حضور و نظارت شاه فضل، نسيمي، زكريا، تُرك سربر، منصور و بانو عينه بر حسب نياز به غذا اقدام به كشتن برّه و خوردن آن مي‌كنند با اين تصور كه اگر كارهاي شاه فضل را به مثل او تقليد نمايند برّه دوباره زنده شده و آنها نيز از گرسنگي نجات خواهند يافت ولي چون آنها مقام والاي شاه فضل را نداشتند هر قدر با عصا بر پوست برّه مي‌زنند برّه زنده نمي‌شود.

شاه فضل بعد از اطلاع از ماجرا عاقبت زندگي آنها را به همان طريقي پيش‌بيني مي‌كند كه برّه را بي‌اذن او كشته‌اند. چنان نيز شده و نسيمي كه هميشه پوست برّه را مي‌كند در پايان زندگي پوست از تنش كنده مي‌شود.

در اينجا «در واقع همان تقسيم گوشت قرباني ايوتي ](محافظ و نگهدارندگي)[ به شكل ديگري و سير تطوري مسلك اهل حق را بيان مي‌كند كه عالي قلندر (مقام ايوتي) پس از شهادت هم زنده است زيرا شهدا هميشه زنده جاويد مي‌مانند كه ارج آنها پس از شهادتشان شناخته مي‌شود. فضل‌اللـه و علي‌الاعلي ]و نسيمي[ به عنوان مناديان شيعه و رسيدن و اتصال به سرچشمه‌ي حق و حقيقت از عناصر پرمايه‌ي ادبيات شيعه و فرهنگ غني ايراني تغذيه كرده‌اند و مراحل تبديل شدن به يك قهرمان حماسي مذهبي و يا به تعبيري ديگر، جاودانگي نائل شده‌اند اما در جريان واقعيت‌ها رنگ اسطوره و افسانه به خود گرفته‌اند.»47

 

آرامگاه‌هاي نسيمي

ـ آرامگاه حلب

بعد از شهادت نسيمي در حلب دراويش حروفي و خانواده ايشان براي او مقبره‌اي ترتيب داده و آن مقبره زيارتگاه اهل حق و حقيقت گرديد. «رسول رضا شاعر نامدار آذربايجان شوروي كه در سال 1968 ميلادي در رأس هيئتي از معارف و هنرمندان آن سامان از مقبره‌ي شاعر در سوريه ديدن كرده است، در روزنامه ادبيات و اينجه صنعت چاپ باكو چنين مي‌نويسد:

در شهر حلب كوچه‌اي به نام نسيمي وجود دارد كه آرامگاه شاعر و همچنين خانه‌ي قريب 40 ـ 50 خانوار از اعقاب شاعر كه هنوز نام جد بزرگ خود را حفظ كرده‌اند در اين كوچه قرار دارد. در كتابخانه اين شهر كتابي به ما نشان دادند به نام «مواد تاريخ شهر حلب» كه در صفحه 114 جلد هفتم آن در باره‌ي نسيمي چنين نوشته شده:

در سال 820 نسيمي كه در شهر حلب زندگي مي‌كرده است در اين سال كشته شده او شيخ حروفي‌ها بود و طرفداران زيادي داشت. پادشاه وقت كه فزوني روزافزون طرفدارانش را مي‌بيند فرمان مي‌دهد او را گردن بزنند، پوستش را بكنند و بر دارش بياويزند (ترجمه و نقل از روزنامه‌ي ادبيات و اينجه صنعت تاريخ 28 دسامبر 1968)48

 

ـ آرامگاه زرقان شيراز

قبلاً در بند 4 در رابطه با محل تولد سيد عماد الدين نسيمي از قول اوحدي بلياني آورديم كه او مي‌نويسد: «نسيمي مولدش از الكاي ](سرزمين)[ شيراز است»49 تذكره ‌نويسان متأخر با اخذ اين نظريه و انعكاس آن در تذكره‌هاي خود معتقد گرديدند كه فاجعه پايان عمر شاعر در اين شهر به وقوع پيوسته است، لذا در تذكره‌هاي لطايف ‌الخيال، تذكره‌‌ي رياض‌ الشعرا، تذكره‌‌ي رياض‌العارفين، تذكره‌ي‌ مزارات تبريز، نسيمي را اهل شيراز دانسته‌اند كه اگر چنين باشد طبيعي است كه نسيمي بايد از تركان قشقايي بوده باشد. اين تذكره‌نويسان گاه نه‌تنها او را متولد شيراز بلكه متوفي همان منطقه نيز مي‌دانند. در بين شهرهاي فارس از همه بيشتر شهر «زرقان» نامزد داشتن آرامگاه سيد عماد الدين نسيمي هست و مرقدي از او نيز در اين شهر زيارتگاه اهل دل است.

در كتاب «فرهنگ مردم زرقان» (ص 19) در مورد موقعيت آرامگاه سيد عماد الدين نسيمي آمده است كه در چهار فرسنگي شمال‌ شرقي شهر شيراز، در خارج شهر زرقان آرامگاه سيد عماد الدين نسيمي واقع و مقبره‌اش زيارتگاه مردم است و مردم از دور و نزديك همين امروزه نيز نذر و نيازهاي مختلفي را به آن مرقد مطهر اهداء مي‌نمايند. اين قبرستان با توجه به وجود مقبره سيد عماد الدين نسيمي به «قبرستان سيد» مشهور است و در محاوره‌ي روزانه مردم عوض اين كه بگويند به قبرستان زرقان رفتيم مي‌گويند به «سيد» براي زيارت رفته بوديم.

مقبره سيد نسيمي حدود هفتاد سال پيش از طرف فردي به نام محمد حسن مصفا معروف به محمدحسين قناد به دنبال قبول شدن نذر و نيازش بازسازي و به صورت آبرومندانه‌اي درآمده است»50

 

شعر و خلاقيت نسيمي

عماد الدين نسيمي در ادبيات آذربايجان همچو ستاره درخشاني است كه تا به امروز اكثر شعرا و نويسندگان از انور پرنور او بهره‌مند گرديده‌اند. نسيمي در نيمه‌ي دوم قرن 14 در آسمان ادبي آذربايجان درخشيد و با اولين درخشش خود توانست شعراي پرقدرت آذربايجان از قبيل حسن اوغلو و قاضي برهان ‌الدين را در سايه قرار دهد.

او در اولين ابتكار ادبي خود توانست زبان ساده و روان مردمي را وارد ادبيات آذربايجان نمايد. اين سادگي و رواني به قدري داراي صلابت و استحكام شعري است كه گويي بعضي از اشعار او در همين دوره‌ي معاصر سروده شده است نه در ششصد سال پيش:

سن منه يار اول ‌كي كؤنلوم بير دخي يار ايستمز

كؤنلومـون دلداري سنسن اؤزگه دلدار ايستمـز

 

نسيمي با زبان روان خود توانست آيات قرآني و احاديث نبوي و واژگان عربي را در حد اعجاز در ميان اشعار خود به كار برد. او چنان در به كار بردن آيات و احاديث استادي به خرج داده كه كمتر شاعري بعد از او جسارت دنباله‌ روي او را در به كارگيري آيات قرآني به خود داده است.

والضحانين آفتابي‌دير يوزون

جامع‌الحسنون كتابي‌دير يوزون

محشرين يوم‌الحسابي‌دير يوزون

جنتين شمع و شرابي‌دير يوزون51

 

نسيمي از اولين شاعران آذربايجان است كه فكر و ايده‌هاي فلسفي را به ادبيات آذربايجاني وارد كرده است. شاعر در غزل:

منده سيغار ايكي جهان، من بو جهانه سيغمازام

گــوهر لامكـان منـم، كــون و مكـانـه سيغمازام

 

مهارت و استادي خود را در ارايه همين مضامين فلسفي اثبات كرده است.

شعرهاي نسيمي در بحرها و وزن‌هايي سروده شده كه گاه از اكثر آنها آهنگ دروني و موسيقي كلمات را به راحتي مي‌توان احساس كرد:

ياره هر‌ ساعت سلام‌ اولسون سلام

عشرت و عيشي مدام اولسون ‌مدام

يارسيز صحبت حرام اولسون‌حرام

ياره بو معني تمام اولسون تمام

 

شاعر در بعضي از اشعار خود منصور حلاج را الگوي خود در پايبندي به عقايد خود دانسته و همچو او در آرزوي شهادت است:

همچو منصور اناالحق زده از غايت شوق

بـــر ســردار بــلا نعـره ‌زنــان مي‌آيــم

 

شاعر به ويژه در غزل ‌سرايي سرآمد شاعران آذربايجاني است. او در به كارگيري جناس استادي تمام‌عيار است. او در غزلي اشاره مي‌كند كه «هلال ماه» از ديدن زيبايي «هلال ابروي» يار است كه چنان لاغر گرديده و گل سرخ از سرخي گونه‌هاي يار است كه چنين رنگ سرخي به خود گرفته است.

هلاله دؤندي قمر قاش‌لارين هلاليندان

بوياندي قانه قيزيل‌گل ياناغين آليندان

 

اگر نسيمي را بخواهيم در يك كلام معرفي نماييم بايد بگوييم كه «اشعار نسيمي» شاه اثر ادبيات آذربايجان است و نسيمي آغازگر دوره‌اي از ادبيات آذربايجان است كه خود «سلطان ادبيات» آن دوران مي‌باشد، دوراني به نام «دوران نسيمي»:

آي‌ايله گونش يوزون حيراني‌دير

مشك ‌ايله عنبر‌ساچين‌ترخاني‌دير

چون ‌نسيمي عالمين سلطاني‌دير

دؤر اونون، دؤران اونون دؤراني‌دير52

 

اعلام سال نسيمي از سوي سازمان بين‌المللي يونسكو

سازمان بين ‌المللي يونسكو در جهت ارج‌گذاري به شعراي كشورهاي مختلف در هر سال، سالي را به نام يكي از شعراي بزرگ يا اديبي سترگ نامگذاري مي‌كند كه تا به حال براي كشورهاي ترك ‌زبان «سال دده‌قورقود»، «سال ماناس»، «سال فضولي»، «سال مولانا جلال ‌الدين رومي» و سال 2008 ميلادي را  نيز «سال محمود كاشغري» نويسنده «ديوان اللغات تُرك» اعلام كرده است.

به مناسبت سال نسيمي صدها مقاله و كتاب و تحقيق و بررسي در تمامي كشورها در مورد نسيمي چاپ و منتشر شده است. سازمان يونسكو در حقيقت با اعلام سال 1973 به عنوان «سال نسيمي» كمترين دين خود را در حق اين بزرگ مرد خطه‌ي آذربايجان به جاي آورده و اميد مي‌رود كه در سال‌هاي آتي نيز علاوه بر چاپ و نشر كتب و رساله و مقاله، فيلم‌هايي از اين شاعر بزرگ و زندگي پرفراز و نشيب اين مرد سترگ تهيه و پخش گردد.

 

پاورقي :

 

1 ـ وصيت ‌نامه فضل‌اللـه حروفي، عبدالباقي گولپينارلي، نشريه شرقيات، ص 58 به نقل از جلالي پندري، ص 22

2 ـ حروفي متن ‌لري كاتالوگو، صص 88 ـ 87

3 ـ ديوان نسيمي، مقدمه، مقابله، تصحيح حميد محمد زاده، نشريات دولتي آذربايجان، آذرنشر، باكو، 1972، ص 41

4 ـ مجالس‌العشاق؛ كمال‌الدين حسين گازرگاهي، نولكشور، مطبعه‌ي نولكشور كانپور، 1313 قمري، ص 162 به نقل از جلالي پندري، ص 23

5ـ جلالي پندري، ص 24

6 ـ مدخل نسيمي در دائره‌المعارف اسلامي، نوشته‌ي عبدالباقي گولپينارلي

7 ـ تذكره ‌الشعرا، قنالي ‌زاده حسن چلبي، به كوشش دكتر ابراهيم قوتلوق، جلد 2، از انتشارات تورك تاريخ قورومو (موسسه تاريخ ترك)، آنكارا، 1989، ص 985

8 ـ رساله‌ي تركي حروفي به نقل از تاريخ عراق، جلد 3، ص 49 و همچنين نسخه خطي شماره 41 A متعلق به كتابخانه براون در لندن به نقل از نوشته‌هاي حروفيان، ص 221، به نقل از جلال پندري، ص 26

9 ـ تاريخ عراق، جلد 3، صص 47 ـ 46، جلالي پندري، ص 26

10ـ شذرات ‌‌الذهب في‌اخبار من ذهب، ابن ‌عماد الحنبلي، المكتبه ‌التجاري للطباعه والنشر والتوزيع، بي ‌تا، الجزء ‌السابع، بيروت، ص 144، به نقل از جلالي پندري، ص 26

11 ـ تذكره ‌‌الشعرا، عاشق چلبي، به نقل از عثمانلي مولفلري، بروسه‌لي محمد طاهر، جلد 2، مطبعه ‌ي عامره، استانبول، 1971، ص 432، به نقل از جلالي پندري، ص 26

12 ـ عرفات ‌العاشقين، نسخه خطي كتابخانه ملي ملك، ش 5324، ورق ط 550

13 ـ لطايف ‌الخيال، نسخه خطي كتابخانه ملي ملك، ش 4325، به نقل از واژه ‌نامه گرگاني، ص 300

14 ـ رياض‌الشعرا، نسخه خطي كتابخانه ‌ي ملي به نقل از واژه ‌نامه گرگاني، ص 24

15 ـ رياض ‌العارفين (تهران، كتابخانه مهديه، 1316، ص 406

16 ـ مزارات تبريز، نسخه‌ ي كتابخانه دانشكده تاريخ و زبان دانشگاه آنكارا، ش 1297، به نقل از آگاهي‌هاي تازه از حروفيان، مجله دانشكده‌ي ادبيات و علوم انساني دانشگاه تهران (سال دوم، شماره دوم)، ص 40

17ـ ميرزا حسن حسيني فسايي، فارسنامه‌ ي ناصري (تهران: كتابخانه‌ي سنايي، 1312) گفتار دوم ص 151، محمد علي مدرس تبريزي، ريحانه ‌الادب، چاپ دوم (تبريز ـ چاپخانه‌ ي شفق، بي‌تا)، جلد 6، ص 174 به نقل از جلال پندري، ص 27

18 ـ توحيد نامه، نسخه عكسي كتابخانه ملك (برگ 180 الف) به نقل از عالي قلندر و شاه فضل ‌‌ولي، ص 131

19 ـ عالي قلندر و شاه فضل‌ ولي، ص 131

20 ـ عماالدين نسيمي، حميد آراسلي، نشريات دولتي آذربايجان، زير نظر حميد محمدزاده، باكو، 1973، ص 8

21 ـ شذرات ‌الذهب، ص 144

22 ـ ديوان فارسي فضل ‌اللـه نعيمي تبريزي و عماد الدين نسيمي شيرواني، ص 16

23 ـ استوانامه، نسخه خطي كتابخانه دانشكده ادبيات تهران، ش 102 د، به نقل از جلالي پنداري، ص 28

24 ـ توحيد نامه، به نقل از عالي قلندر و شاه فضل ولي، ص 131

25 ـ برگرفته از عناوين ديوان نسيمي كتابخانه تبريز و مجلس سنا

26ـ آغاز فرقه حروفيه، ص 74

27 ـ همانجا، ص 75

28 ـ ديوان فارسي فضل‌اللـه نعيمي، ص 35

29 ـ مجموعه رسايل حروفيه، اسكند رنامه، صص 115 ـ 114

30 ـ ديوان فارسي: ص 20

31 ـ تشيع و تصوف، ص 176

32 ـ عماد الدين نسيمي، حميد آراسلي، ص 19

33 ـ همانجا، ص 24

34 ـ مقصود نويسنده اين است كه ابن شنقشي شكايت خود را از بابت كافر و مرتد و ملحد بودن نسيمي مطرح كرد و نائب ‌الحكومه گفت اگر اتهام كفر را بر نسيمي ثابت نكني خود تو را خواهيم كشت و ابن‌شنقشي از ترس اين كه نتواند مدعي خود را اثبات نمايد از دعوي خود برگشت و نسيمي نيز به عنوان اين كه فرد مسلماني است كلمه ‌ي شهادتين اشهدا ان لااله‌الا‌اللـه و اشهدان محمداً رسول‌اللـه را براي اثبات مسلماني خود اداء نمود.

35 ـ كنوز الذهب في‌ تاريخ حلب، نسخه‌ ي كتابخانه‌ ي تيمور پاشا مصري در قاهره، به نقل از: محمد راغب الطباخ الحلبي، اعلام النبلاء به تاريخ حلب الشهداء (حلب، مطبعه‌العليمه، 1925)، الجزء ‌الثالث، ص 15 و 16 به نقل از زندگي و اشعار عماد الدين نسيمي، جلالي پندري، صص30 ـ 29

36 ـ عماد الدين نسيمي، حميد آراسلي، صص 26 ـ 25

37 ـ ديوان نسيمي، حسين فيض‌الهي وحيد (حسين اولدوز)، انتشارات ياران، چاپ سوم، تبريز، 1383، ص 21

38 ـ همانجا، ص 20

39 ـ عماد الدين نسيمي، حميد آراسلي، ص 26

40ـ حق‌‌الحقايق يا شاهنامه حقيقت. حاج‌ نعمت ‌اللـه جيحون‌ آبادي، متن مصح با مقدمه و يادداشت‌ها و تفاسير دكتر محمد مكري، كتابخانه‌ ي طهوري، چاپ دوم، تهران، 1361، ص 266

41 ـ همانجا، ص 268

42 ـ همانجا، همان صفحه

43 ـ همانجا، ص 268.

44 ـ ديوان حافظ، مصحح محمد قزويني، ص 124

45 ـ شاهنامه حقيقت، ص 269

46 ـ گنجينه ‌ي ياري (ص 35 ـ 27) به نقل از عالي قلندر و شاه فضل ولي، ص 110

47 ـ عالي قلندر و شاه فضل‌ ولي، ص 110

48 ـ ديوان فارسي فضل ‌اللـه نعيمي تبريزي و عماد الدين نسيمي شيرواني، ص 19

49ـ عرفات العاشقين، نسخه خطي كتابخانه ملي ملك، ش 5324 ورق ط 550.

50 ـ www.zarghan.ir

51 ـ رباعيلر، عماد الدين نسيمي، ترتيب‌ گر جهانگير قهرمانوف، انتشارات آكادمي علوم آذربايجان شوروي، باكي، 1973، ص 92

52 ـ رباعيلر، عمادالدين نسيمي، ص 44



بؤلوم : مشاهير
یازار : 2

بابك خرّمدين دين يا - باي بَيك خُرّه دين؟ - ح . يزداني





بي شك بابك خرّمدين رهبر گروه سرخ جامگان يكي از نامدارترين چهره هاي تاريخ جهان، بالاخص ايران مي باشد. كتابهاي متعددي در رابطه با تاريخ و حماسه، سرخ جامگان منتشر شده است، كه بعضاً حاوي ادعاهاي ضد و نقيض مي باشد كه خود گواه تحريف تاريخ بابك و گروه سرخ جامگان، خواه عمدي و خواه سهوي مي باشد. اگر تاريخ واقعيتي، بطور روشن و واضح مكتوب گردد، ديگر ادعاهاي ضد و نقيض شكل نمي گيرد. در صورت وجود ادعاهاي ضد و نقيض در مورد حادثه اي، بايد احتمالات زير را در نظر گرفت:

1. تحريف تاريخ بطور عمدي

2. اشتباه سهوي

3.افسانه سازي هاي متعدد

4. شايعه پراكني



1. تحريف تاريخ در مورد حادثه اي، اگر از جانب طرفداران باشد، به نيتِ ماست مالي كردن گند كاري صورت گرفته، انجام ميشود و اگر از جانب دشمن باشد، به نيت مخفي كردن نقطه قوت رقيب صورت مي گيرد.

2. اشتباه سهوي در صورتي بوجود مي آيد كه مورخ علي رغم بي طرفي، بعلت نداشتن اطلاع كافي و جامع از حادثه مذكور، واقعيت را نمي تواند بدرستي منعكس نمايد.

3.افسانه سازي معمولاً توسط طرفداران افراطي صورت مي گيرد تا از يك حادثه يا شخص تاريخي، يك اسطوره معنوي و قابل ستايش در حد مقدسات بسازند.

4. شايعه پراكني معمولاً توسط افراطيون مخا لف صورت مي گيرد و ذهن جامعه را با پر كردن شايعات متنوع و گوناگون نسبت به يك حادثه تاريخي، دچار سردرگمي مي كنند. هر چقدر دامنه شايعات گسترده تر و متنوع تر باشد، مسئله بيشتر لوث مي شود و بزودي حادثه تاريخي، اهميت خود را نزد مردم از دست ميدهد.



متأ سفانه در مورد تحريفِ تاريخ بابك و مبارزان تحت فرمان او، هر چهار مورد فوق صورت گرفته است.

1. اغلب كتب تاريخي كه در رابطه با بابك و گروه سرخ جامگان نوشته شده است، بدستور امراي عرب، توسط مورخان عرب نگاشته شده است. با توجه به جنگ سيصد ساله بين آذربايجان و اعراب و از طرفي كينه و دشمني خلفاي عباسي با بابك، براحتي مي توان به نيت تحريف تاريخ سرخ جامگان

توسط اعراب پي برد. به عنوان مثال مي توان به اين ادعاي كذب مبني بر اينكه بابك، مسلمان و يكي از شاهزادگان اعراب دربار عباسي بود كه بعد ها بعلت مخالفت با خليفه، دست به شورش زد و چون آذربايجان تسليم اعراب نشده بود، آنجا را پايگاه خود انتخاب كرد، اشاره نمود!



2. بعضي از مورخان ايراني، علي رغم علاقه مفرط به شجاعتهاي بابك و گروه تحت فرمان او در راه مبارزه با هجوم دشمن و آزادي كشور، به علت وجود اختلاف زباني و ديني بين آنان و مردم آذربايجان، دچار اشتباهات سهوي شده اند كه ذيلاً بطور مفصل بررسي خواهد شد.



3. بعضي از تركان افراطي، حماسه گروه سرخ جامگان به رهبري بابك را در حد اسطوره هاي معنوي و مقدسات مذهبي چنان بالا برده اند كه از شاهراه واقعيت، دور مي شود و رنگ افسانه بخود مي گيرد. مثلاً بعضي اعلام كردند كه، قاشقا (نام اسب بابك) بعد از اينكه بابك، اسير افشين سردار ايراني شد، بر فراز كوه ساوالان مي رود و داخل درياچه آن مخفي ميشود و آنقدر منتظر خواهد ماند كه در آينده جواني از آذربايجان ظهور كند و حماسه بابك را ادامه دهد. آن موقع قاشقا بيرون خواهد آمد و آن جوان را ياري خواهد نمود تا انتقام بابك را بگيرند (ساوالان كه به فارسي كوه سبلان گفته ميشود، بعد از دماوند بلند ترين قله ايران مي باشد كه در استان اردبيل واقع شده است. "ساوالان" كه در زبان تركي به معناي "گيرنده وحي" مي باشد، از كلمه اوستائي "ساو" به معناي "طلاي ناب" كه در معناي مجازي به معناي "وحي يا كلام ناب" است و كلمه تركي "آلان" به معناي "گيرنده" تشكيل ميشود. زيرا كلام وحي، ما نند طلاي ناب با ارزش است. بنابراين واژه "ساو" به معناي طلاي ناب را در معني كلام ناب يا وحي هم استفاده مي كردند. در اعتقاد زرتشتيها، فرشته وحي براي اولين بار در دامنه هاي آن كوه بر زرتشت ظاهر شد وكلام وحي را بر او نازل كرد. در قله مسطح ساوالان (سبلان) درياچه بسيار زيبائي وجود دارد كه علي رغم هواي بسيار سرد قله كوه، بصورت مذاب در محاصره برف ويخ فراوان قرار دارد و اين پديده نادر طبيعت، يعني درياچه اي در بستري از برف و يخ، بر اعتقاد مردم مبني بر مقدس بودن آن كوه مي افزود. زيرا مردم آنزمان از وجود آتشفشان نهفته داخل كوه بي خبر بودند و وجود درياچه مذاب در محاصره برف و يخ را ، به معجزه الهي نسبت ميدادند).



4. بعدها بعضي از فارسهاي افراطي، سعي كردند كه بابك را سردار فارس معرفي كنند ولي چون هيچگونه مدرك معتبري نداشتند، بنابراين با ايجاد شايعات فراوان قصد لوث كردن تاريخ بابك را داشتند. يعني آنقدر شايعات مختلف و متنوع پراكنده كنند تا ذهن مردم دچار سردرگمي شود و بي خيال و بي توجه به تاريخ سرخ جامگان شوند. بعنوان مثال اينترنت پر از وب سايتهاي افراطيوني مي باشد كه چنان شايعات را پراكنده مي كنند و جالب آنكه نويسندگان آن مقالات، افراد نا شناسي هستند كه فقط از طريق اسامي مستعار به ارائه افكار خود (شايعات) مي پردازند و حاضر به حضور در يك مصاحبه رودر رو، دوستانه و علمي نمي شوند و حتي حاضر به انعكاس عقايد و نظرات ديگران در وب سايت خود نمي باشند و با سانسور نظرات منتقدان، قصد تحميل شايعات خود را دارند.

مثالي ديگر: يكي از شايعات مضحكي كه در رابطه با نام بابك، آنهم در نيمه دوم قرن بيستم مطرح شد، واژه "پاپك" مي باشد! و چنين ادعا شد كه نام بابك از پاپك (بمعناي پدر كوپك) مي آيد! اين مطلب با عقل جور در نمي آيد. اولاً در هيچ منبع قديمي چنان ادعائي نشده است و براي اولين بار واژه "پاپك" در نيمه دوم قرن بيستم مطرح شد. ثانياً فردوسي كه متخصص زبان فارسي مي بود به چنان واژه اي اشاره نمي كند و در ناميدن اردشير، از واژه "بابكان" استفاده مي كند نه "پاپكان". ثالثاً كسي اسم فرزند خود را "پدر كوچك" نمي گذارد. رابعاً واژه " پدر كوچك" چندان مناسب براي ناميدن پادشاهي بزرگ مانند اردشير نمي باشد. (كافيست شاهي را فقط يكبار پدر كوچك بناميد تا ببينيد چه بلائي بر سرتان مي آورد).



و امّا بابك كه بود؟ اسمش چه بود؟ دينش چه بود؟ و مهمتر از همه، هدفش چه بود؟

واژه "بابك" از دو كلمه تركي "باي" بمعناي مرد محترم و "بَيك" يا "بَيگ" بمعناي رئيس و بزرگ مي آيد. در زبان تركي واژه "باي َبيك" بمعناي "رئيس محترم" مي باشد و لقب اردشير باي بَيكان يا آتا بَيكان بود كه در تلفظ فارسي "بابكان" و "اتابكان" گفته ميشود. "باي َبيك" كه تلفظ فارسي آن مي شود "بابك" در زبان تركي بعنوان لقب براي سرداران و بزرگان ايل بكار ميرود. مشابه اين واژه ، واژه هاي ديگري مي باشند كه از زبان تركي وارد فارسي شده اند كه به چند مورد اشاره ميشود.

"آتا بَيك" بمعناي پدر رئيس (بزرگ خاندان ) ، تلفظ فارسي آن مي شود: "اتابك"

"آي بَيك" بمعناي ماه بدر (ماه بزرگ وكامل) ، تلفظ فارسي آن مي شود: "ايبك"

"قلعه بَيك" بمعناي دژبان ( رئيس قلعه ) ، تلفظ فارسي آن هم مي شود: "قلعه بيك"

"باي بَيك" بمعناي رئيس محترم ( بزرگ محترم)، تلفظ فارسي آن مي شود: " بابك"



و امّا چرا خُرّم دين مي گفتند؟

واژه "خُرّم دين" از دو كلمه "خُرّم" به معناي شاداب و تازه كه كلمه پهلوي مي باشد و "دين" به معناي كيش و مذهب كه از زبان سامي وارد عربي شده، تشكيل شده است.

اين واژه به سه علت غلط مي باشد كه ذيلاً شرح داده ميشود.

1. واژه خُرّم دين، در معناي "دين تازه و شاداب" در زبان فارسي فاقد معني مي باشد و فقط با فلسفه بافي و سفسطه بازي مي توان آنرا توجيه كرد. نه تنها در زبان فارسي بلكه در هيچ زبان ديگر واژه "دين" را با كلماتي چون "خرّم و شاداب" همراهي نمي كنند و مشابه مصرف آن هرگز در زبان فارسي ديده نشده است.

2. نه در دين زرتشت و نه در دين مزدك چنين واژه اي هرگز بكار نرفته است و بكار بردن چنان واژه اي براي مبارزان سرخ جامگان مزدكي فاقد توجيه منطقي مي باشد.

3. واژه "خُرّم دين" از يك كلمه پهلوي و يك كلمه عربي تشكيل شده است. اگر مورد استعمال كلمه "خُرّم" را در آذربايجان تركي زبان با اين بهانه كه زبانهاي تركي، پهلوي، فارسي و اوستائي در هم آميخته شده بودند و در همه جاي ايران لغات تركي، پهلوي و اوستائي بطور مختلط استفاده مي شده است، توجيه كنيم، باز قادر نخواهيم بود علت استعمال كلمه عربي " دين" را در آذربايجاني كه آنزمان هنوز به دين اسلام نگرويده بود، توجيه كنيم. درست است كه درآنزمان ايران تسليم اعراب شده بود و مردم به دين اسلام گرويده بودند ولي مردم آذربايجان تا زمان دستگيري باي بَيك (بابك) بر دين مزدك بودند و به دين اسلام نگرويده بودند پس با آن حساب چطور مي توانستند كلمات مذهبي اسلامي و عربي را بكاربرند، در حاليكه با آن مبارزه مي كردند؟!



واژه "خُرّم دين" در اصل "خُرّه دين" مي باشد. كه از يك كلمه پهلوي "خُرّه" و يك كلمه اوستائي "دين" مي آيد. (زبان اوستائي، زبان روحانيان زرتشتي در آذربايجان باستان بود و كتاب مقدس زرتشتيان يعني اوستا به آن زبان نگاشته شده است). "خُرّه" به معني نور، روشنائي {منبع: برهان قاطع ، حكمة الاشراق} كه يك كلمه پهلوي ميباشد و از كلمه اوستائي "فرّه" مي آيد. "دين" نام فرشته محافظ قلم، نگهبان روز بيست و چهارم هر ماه شمسي كه به روز قلم و آموختن نامگذاري شده بود، ميباشد. {منبع: برهان قاطع}. ( زرتشتيان سي و يك روز هر ماه شمسي را با اسامي فرشتگان مي ناميدند كه "دين" نام فرشته روز بيست و چهارم هر ماه مي باشد). پس واژه "خُرّه دين" به معناي "فرشته نور" و "خُرّه دينيان" به معناي "فرشتگان نور و روشنائي" مي باشند. پس "باي بَيك خُرّه دين" يعني "رئيس محترم، فرشته روشنائي".

در كتاب اوستا كتاب مقدس زرتشتيان به "فرّه" اشاره ميشود. "فرّه" نوريست كه از جانب اهورا مزدا ساطع ميشود و انسان بدان قوتِ هستي و زندگي مي يابد {منبع: اوستا}. اين لغت وارد زبان پهلوي شده و بصورت "خرّه" تلفظ ميشود {منبع: حكمة الاشراق}. واژه "فرّه دين" در شعر فردوسي هم آمده است:

" بر آيين شاهان پيشين رويم همان از پي فرّه و دين رويم "

اگر واژه اوستائي "فرّه" را با مترادف پهلوي آن يعني "خرّه" جايگزين كنيم، واژه " خرّه دين" ساخته ميشود. واژه "فرّه دين" يا "خرّه دين" در ادبيات زرتشتي تازگي نداشت و واژه هاي مشابه بسيار رايج بودند. مثل: "فرّه كياني" ، "خرّه كياني" ، "خرّه اردشير" ، " خرّه داراب" ، "خرّه شاپور" ، "خرّه قباد" ، {منبع: برهان قاطع}. فردوسي و نظامي گنجوي هر دو به واژه " فرّه ايزدي" اشاره ميكنند:

" ز سر تا قدم صورت بخردي پديدار از او فرّه ايزدي " (نظامي)

" ز من بگسلد فرّه ايزدي گر آيم به كژي و نا بخردي (فردوسي)

وقتي كاتب فارس يا عرب زبان ( اغلب كتب تاريخي در مورد سرخ جامگان را اعراب نوشته اند) كه همه بر دين اسلام بودند، به واژه "دين" اوستائي ( به معناي فرشته) مي رسيدند آنرا با كلمه متجانس عربي "دين" ( به معناي مذهب و كيش) اشتباه مي گرفتند. مي دانيم كه در قديم صنعت چاپ وجود نداشت و براي تكثير كتاب، تنها كپي دستي ممكن بود. از هر كتاب يك يا دو نسخه بيشتر پيدا نمي شد و اگر صفحات تنها نسخه دستي كمي كهنه يا ناخوانا ميشد، كار كاتب دشوار ميگرديد و مجبور ميشد كلمه ايكه خوب و واضح خوانده نمي شود را با حدس و گمان ويرايش كند.( امروزه باستان شناسان هم در خواندن كتيبه هاي باستاني، اگر كلمه اي ناخوانا باشد با حدس و گمان ويرايش مي كنند). در مورد سرخ جامگان هم چنين بود. كلمه "خُرّه" از نظر مورخان عرب و فارس كه بر دين اسلام بودند، فاقد معني بود و اگر صفحه مكتوب قدري كهنه بود به حساب اينكه كشيده حرف "م" پاك شده است و به شكل "ه" در آمده است آنرا به غلط "خُرّم" تلفظ كرده اند.( اين پديده امروزه هم علي رغم وجود راديو، تلويزيون و ديگر رسانه هاي عمومي كه قاعدتاً بايد منجر به وحدت زبان در كشور گردد، رخ مي دهد. مثلاً در بعضي از شهرهاي فارسي زبان ايران مي گويند: نان، خانه، جان و در بعضي شهرها مي گويند: نون، خونه و جون. با توجه به تشابه ظاهري كلمات، مردم حدس مي زنند كه بايد، نان همان نون، خانه همان خونه و جان همان جون باشد. بعضاً اين تشابه كلمات از زباني به زبان ديگر باعث ايجاد اشتباه مي شود. مثلاً در زبان فارسي واژه "آتش" به معناي شعله وسوختن مي باشد. در زبان تركي واژه مشابه "آتيش" (از مصدر آتماق) بمعناي "پرتاب" وجود دارد، امروزه به اشتباه پرتاب گلولۀ توپ يا فشنگ را با كلمه "آتش" فارسي بيان مي كنند درحاليكه اصل آن از واژه "آتيش" تركي بمعناي پرتاب مي آيد. مثالي ديگر، واژه "شيوا" كه در زبان فارسي به معناي "فصيح" مي باشد، به اشتباه با واژه متجانس آن در زبان هندي كه نام يكي از بتهاي معروف دين هندو مي باشد يكي خوانده ميشود. استعمال نام زنانه "شيوا" در زبان فارسي از متجانس هندي آن ( نام بت شش دست مؤنث) ريشه مي گيرد و ربطي به كلمه "شيوا" به معناي فصيح در زبان فارسي ندارد).



هدف سرخ جامگان:

مي دانيم كه باي بَيك (بابك) و تمام سرخ جامگان مزدكي بودند. در اعتقاد مزدكيها، نور(خُرّه) بر ظلمت و تاريكي غلبه مي كند و براي پيروز شدن نور بر ظلمت بايد تلاش كرد. بنابراين براي غلبه نور(خرّه) بر ظلمت، بايد تلاش مي كردند و اگر لازم ميديدند، بايستي در آن راه مبارزه مي كردند. علت ناميدن مبارزان سرخ جامگان با واژه "خرّه دينيان" به اين خاطر بود كه آنان چون فرشتگان نور بر عليه ظلمات (جهالتها) مي جنگيدند. (همينطور مزدكيها، آخرين شب پائيز را كه طولاني ترين شب سال مي باشد، جشن مي گرفتند زيرا از فرداي آنشب، طول روز از شب بيشتر ميشود و روشنائي (خرّه) بر تاريكي غلبه ميكند و آن شب را "يلدا" يعني روز تولدِ نور(تولد خرّه) مي ناميدند).



به آنان سرخ جامگان مي گفتند، زيرا لباسهاي رزمي (ينيفورم) آنان سرخ رنگ بود. چون تاريخ باي بَيك (بابك) را فارسها و اعراب نوشته اند، بنابراين واژه هاي محلي را بكار نبرده اند و از واژه هاي فارسي يا عربي استفاده كرده اند. اينكه در آن زمان واژۀ سرخ جامگان را در زبان تركي چه مي گفتند، مرجع معتبري وجود ندارد وفقط ميتوان با حدس و گمان به آن اشاره كرد. (اشاره به واژۀ سرخ جامگان

( اين مقاله خلاصه اي از تحقيقات اينجانب در مورد سرخ جامگان

مي باشد كه اميد است در آينده بصورت كتابي كامل منتشر شود. در

تدوين اين مقاله از معتبرترين منابع استفاده شده است. استفاده از

اين مقاله بشرط ذكر نام نويسنده و منبع آن مجاز است).


بؤلوم : مشاهير
یازار : 2

آشنايي با مقبره الشعراي تبريز



كوي ها و محله هاي قديمي تبريز از دير باز محل و ماوايي براي سالكان حق و شاعران نام آور بوده است و بي ترديد تبريز به خاطر جاي دادن عارفان و شاعران صاحب نام در دل خود ، جايگاه ويژه ايي را در بين شهر هاي ديگر كشورمان دار است . هر چند برخي از آنان تبريزي يا آذربايجاني الاصل نبوده اند اما با اين حال هر كدام به علتي به تبريز گذري داشته و به مرور زمان شيفته آن شده و در اين مكان ساكن و طبق وصيت شان در تبريز به خاك سپرده شده اند
كوي سرخاب به جهت انتساب به شاعران نامي ، ارج و قرب بسياري در بين مردم داشته است به طوري كه زندگي در آن و حتي دفن شدن در اين كوي معروف ، آرزوي بسياري از بزرگان محسوب مي شد . وجود اماكن ، بنا ها ، تكيه ها و مقابر معروفي چون ربع رشيدي ، تكيه حيدر ، بقعه عون بن علي ، بقعه سيد حمزه ،صاحب الامر و سيد ابراهيم يا حظيره بابا حسن ، حظيره بابا مزيد ، صفوه الصفا و مقبره الشعرا به تقدس و معروفيت آن افزوده است.
از مقبره الشعرا يا آرامگاه شاعران در سرخاب تبريز تا قبل از قرن هشتم نامي برده نشده است . قديمي ترين كتبي كه نام مقبره الشعراي تبريز را به صراحت نوشته است ، تاريخ گزيده و نزهه القلوب حمد الله مستوفي است كه در سال هاي 730 و 740 هجري قمري تاليف شده است. بايد گفت كه نام مقبره الشعرا سرخاب ظاهرا" پس از دفن شدن شاعران معروف قرن ششم مانند خاقاني و ظهير و شاعراني كه بعد از آنها در آنجا دفن شده اند در كتب تاريخ و تذكره آمده و رفته رفته معروفيت يافته است.شهر تبريز پس از آنكه در قرن ششم مركز حكومت اتابكان آذربايجان شد پناهگاه شاعراني كه زندگي آرام و آسوده ايي را دور از جنگ و نزاع مي جستند گرديد ، خاقاني و ابوالعلا و فلكي از شروان و گنجه ، ظهير فاريابي و شاهپور نيشابوري از خراسان به تبريز آمدند و در اين شهر ساكن شدند و پس از مرگ ، يكايك آنان در حظيره مخصوصي دفن شدند كه اين حظيره را در تاريخ و تذكره ها به عنوان مقبره الشعرا ياد كرده اند ، شاعران ديگري نيز از عهد ايلخانيان تا ايلكانيان و دوره آق قويونلو در تبريز بودند و يا از نقاط ديگر به تبريز آمده و در اين شهر در گذشته اند كه غالبا در همين حظيره و در جوار خاقاني مدفون هستند.
مقبره الشعرا قبلا با نام هاي حظيره الشعرا ، حظيره القضاه ، قبرستان سرخاب معروف و مشهور بوده است اما متاسفانه گذشت روزگاران و مهم تر از آن حوادث طبيعي چون سيل و زلزله ، شكل ظاهري آن را از بين برده و آثاري از مقابر اين بزرگان بر جاي نمانده است. چنانچه طباطبايي صاحب كتاب اولاد اطهار كه در سال 1294 هجري قمري تاليف شده ، نوشته است كه به علت زلزله هاي بسيار مخصوصا زلزله سال 1193 و بعد از آن در سال 1194 آثاري از آن به جاي نمانده است. محقق بزرگوارجناب آقاي عزيز دولت آبادي در مقاله زلزله هاي تبريزدرباره مزارات مقبره الشعرا نوشته اند : (( با كمال تاسف از مزارات شهرياران شعر و ادب فارسي مثل خاقاني شرواني ، اسدي طوسي ، ظهير فاريابي ، مجيرالدين بيلقاني ، حكيم قطران تبريزي ،شاهپور بن محمد اشهري سبزواري ، خواجه همام تبريزي و ..... كوچكترين نشانه و اثري نمي يابيد. ))

بناي يادبود
عظمت و تقدس خاك سرخاب به جهت عارفان و شاعراني كه در آن مدفون هستند و نام ظاهري مقبره الشعرا كه اثري از وجود خارجي آن نبود ، جرقه ايي بود براي ساخت بناي ياد بوداين شاعران و عارفان سترگ ، لذا در شهريور ماه 1350 هجري شمسي آگهي دعوت به مسابقه طرح ياد بود مقبره الشعرابه روزنامه هاي كيهان و اطلاعات و مجله يغما فرستاده شد و پس از طي مراحل اداري بالاخره طرح پيشنهادي آقاي مهندس غلامرضا فرزانمهر انتخاب و عمليات عمراني آن آغاز گرديد. اكنون تحت لواي جمهوري اسلامي ايران و به همت اداره كل فرهنگ و ارشاد اسلامي آذربايجان شرقي اين مجموعه فرهنگي پذيراي ميهمانان و گردشگران از داخل و خارج كشور مي باشد

به تبريز ار شوي ساكن زهي دولت زهي رفعت به سرخاب ار شوي مدفون زهي روحا زهي راحت
شاعران خفته در مقبره الشعرا تبريز
اسدي طوسي :
ابو نصر علي بن احمد ، اسدي طوسي نخستين شاعر مدفون در مقبره الشعرا بوده كه قصايد مناظره ، گرشاسب نامه ، و لغت فرس و همچنين كتاب نسخه الابنيه عن حقايق الادويه از آثار اوست ، اسدي در طوس متولد شده و در سال 425 هجري قمري در تبريز وفات يافته است .
معني طلبان باديه عمر بريدند تا تصفيه كردند حيات ابدي را
شكرانه اسباب حياتي كه تو را هست يك فاتحه بفرست روان اسدي را
قطران تبريزي :
شاعر معروف قرن پنجم هجري قمري و دومين شاعري است كه در سرخاب به خاك سپرده شده است ، كنيه او ابو منصور بوده و نخستين شاعر پارسي گوي آذربايجان محسوب مي شود ، صاحب مجمع الفصحا تاريخ وفات قطران را در سال 465 هجري قمري ذكر نموده است .

نبود شهر در آفاق خوشتر از تبريز به ايمني و به مال و به نيكويي و جمال
ز ناز و نوش همه خلق بود نوشانوش ز خلق و مال همه شهر بود مالامال
در او به كام دل خويش هر كسي مشغول امير و بنده و سالار و فاضل و مفضال
يكي به خدمت ايزد يكي به خدمت خلق يكي به جستن نام و يكي به جستن مال
مجير الدين بيلقاني:
ابوالمكارم مجير الدين بيلقاني از شعراي قرن ششم هجري قمري و شاگرد خاقاني بوده است زادگاه او بيلقان از توابع شيروان مي باشد مجير در غزل سرايي روان گوي و لطيف طبع است تاريخ وفات او سال 586 هجري قمري و محل دفن او مقبره الشعرا مي باشد.

قاهر كامران تويي ، وز قبل ثناي تو خطه نظم و نثر را هست مجير قهرمان
همت كس به گرد او در نرسد به شاعري بر سر قبه فلك كس نرود به نردبان
ژاژ به نظم كرده را همبر سحر او منه لاشه سالخورده را هم تك رخش او مران
خاقاني شرواني:
بزرگترين شاعر قرن ششم و از مشهور ترين شاعراني كه در مقبره الشعرا دفن شده اند ، افضل الدين بديل بن نجار خاقاني شرواني مي باشد محل تولد او شروان يا شيروان و تاريخ ولادتش را در سال 520 هجري قمري ذكر كرده اند ، خاقاني زندگي پر نشيب و فرازي داشته و در سال 595 هجري قمري در تبريزوفات يافته است . از آثار اين شاعر بزرگ مي توان به ديوان اشعار ، مثنوي تحفه العراقين ، منشات خاقاني و مثنوي كوتاه ختم الغرايب اشاره كرد. اي شعر را در سوگ همسرش گفته است:

بس وفا پرورد ياري داشتم بس به راحت روزگاري داشتم
آن نه يار آن يادگار عمر بود بس به آيين يادگاري داشتم
ظهير الدين فاريابي :
پس از خاقاني مشهور ترين شاعري كه در مقبره الشعرا دفن شده ، ابوالفضل طاهر بن محمد فاريابي متخلص به ظهير بوده و در حدود سال 552 هجري قمري در فارياب بلخ تولد يافته است ، ظهير الدين بر خلاف خاقاني كه بلند همت و داراي مناعت طبع بود و مداحي مي كرد، در فقر و تنگدستي به سر مي برد . وي در اواخر عمر منزوي و در سال 598 هجري قمري وفات كرد .

كمينه پايه من شاعري است ، خود بنگر كه تا چه پايه كشيدم ز دست او بيداد
ز شعر ، جنس غزل بهتر است و آنهم نيست بضاعتي كه توان ساختن بر آن بنياد
شاهپور نيشابوري:
جمال الدين شاهپور بن محمد اشهري از شعراي قرن ششم و شاگرد ظهير فاريابي بوده و در خدمت سالطان محمد تكش مي زيسته و به قول اكثر مورخين در سال 600 هجري قمري درگذشته و در مقبره الشعراي مدفون شده است.

عقيق را ز لبت آب در دهان آيد خدنگ را ز قدت آب در ميان آيد
به بخل ميل كند با همه گهر بخشي اگر لب تو به دست خدايگان آيد
شمس الدين سجاسي :
شاعر واديب قرن ششم كه در سال 602 هجري قمري وفات يافته و باستناد آنچه در نزهه القلوب حمد الله مستوفي آمده در مقبره الشعرا به خاك سپرده شده است.

حسن را جز بر روي تو سر و كار مباد عشق را جز به سر كوي تو بازار مباد
دشمن از عشق تو چون چهره من ديد چه گفت هيچ سرگشته اسير دل و دلدار مباد
دي ز درد تو بناليد دلم ، دشمن گفت ناله هيچ دل آزرده چنين زار مباد
ذوالفقار شرواني :

سيد قوام الدين حسين بن صدر الدين علي شرواني متخلص به ذوالفقار كه لقب ملك الشعرا نيز داشته از شعراي قرن هفتم هجري بوده و او را واضع شعر مصنوعي مي دانند سال وفات وي را 689 هجري قمري نوشته اند.
بوستان بر سرو دارد آن نگار دلستان آن نگار دلستان بر سرو دارد بوستان
و
چمن شد از گل صد برگ تازه دلبر وار بهار يافت بهاري ز باد در گلزار
خواجه همام تبريزي :
خواجه همام الدين محمد بن علا الدين فريدون تبريزي از شعراي بزرگ قرن هفتم بوده كه همام تخلص مي كرد در زمان خود ارادتمند اشعار سعدي بوده است تاريخ تولد او 636 هجري قمري و تاريخ وفاتش بدون شك در سال 714 هجري قمري و محل دفن وي مقبره الشعرا تبريز است. از آثار او به جز ديوان شعر مي توان به اثر المجموعه الرشيديه اشاره كرد.

اي عرصه تبريز زيانت مرساد آسيب زمان به مردمانت مرساد
تو همچو تني و جان و دل هر دو امام دردي به دل و غمي به جانت مرساد
مغربي تبريزي :
شاعر و صوفي قرن هشتم هجري كه از شعراي پيشين به دو عارف بزرگ يعني سنايي و عطار ارادت مي ورزيد تاريخ تولد او سال 749 هجري قمري و تاريخ وفاتش را 809 هجري قمري ذكر كرده اند كه در مقبره الشعرا مدفون است از آثار ادبي او به جز ديوان اشعار مراه العارفين يا اسرار فاتحه در تفسير سوره مبارك فاتحه را مي توان ياد كرد.

تنها نبود مغربي از نرگس او مست در هر طرف از نرگس او مست و خرابي است
ماني شيرازي :
ماني شيرازي در دوره شاه اسمعيل صفوي مي زيسته و در اواخر عمر بواسطه دشمني امير نجم زرگر به قتل رسيده است از ديوان ماني چند نسخه در كتابخانه ملي و مجلس موجود است تاريخ وفاتش را 913 يا 914 هجري قمري و محل دفن او نيز مقبره الشعرا است.

مرا به جور بكشتي طريق داد اين بود ز پادشاهي حسن توام مراد اين بود
چو در به سينه من چاكها فراوان است دري كه كه بر رخم از عاشقي گشاد اين بود
لساني شيرازي :
مولانا وجيه الدين عبدالله لساني شيرازي در شيراز متولد شده و در بغداد و دارالسلطنه تبريز مي زيسته و بدين جهت به قول صاحب آتشكده ، جمعي وي را تبريزي مي دانند تاريخ وفات او سال 940 يا 941 هجري قمري مي باشد .

گر بند لساني گسلد از بندش ور خاك شود وجود حاجتمندش
بالله كه ز مشرق دلش سر نزند جز مهر علي و يازده فرزندش
شكيبي تبريزي :
مقصود علي شكيبي تبريزي از شعراي قرن دهم است صاحب خلاصه الاشعار او را شاعري لطيف طبع و مردي پاك نهاد ذكر كرده كه در شاعري به مرتبه عالي دست يافته است . شكيبي در سال 971 هجري قمري در تبريز در گذشته و در مقبره الشعراي تبريز دفن شده است.

چو حالم را نمي داني دلم شاد است پنداري همه كس چون تو از بند غم آزاد است پنداري
شكيبي چند در بزم غم افغان ميكني هر شب سرود بزم عاشق آه و فرياد است پنداري
سيد محمد حسين بهجت تبريزي (( شهريار ))

فرزندآقا سيد اسماعيل موسوي معروف به حاج مير آقا خشكنابي در سال 1325 هجري قمري
(شهريور ماه 1286 هجري شمسي ) در بازارچه ميرزا نصراله تبريز واقع در چاي كنار چشم به جهان گشود. در سال 1328 هجري قمري كه تبريز آبستن حوادث خونين وقايع مشروطيت بود ، پدرش اورا به روستاي قيش قورشاق وخشكناب منتقل نمود دوره كودكي استاد در آغوش طبيعت وروستا سپري شد كه منظومه حيدر بابا مولود آن خاطرات است در سال 1331 هجري قمري پدرش اورا جهت ادامه تحصيل به تبريز باز گرداند و اودر نزد پدر شروع به فراگيري مقدمات ادبيات عرب نمود ودر سال 1332 هجري قمري جهت تحصيل اصول جديد به مدرسه متحده وارد شد . در همين سال اولين شعر رسمي خود را سرود و سپس به آموختن زبان فرانسه و علوم ديني نيز پرداخت. وي از فراگيري خوشنويسي نيز دريغ نمي كرد كه بعد ها كتابت قرآن ثمره همين تجربه مي باشد . در سيزده سالگي اشعار شهريار با تخلص بهجت در مجله ادب به چاپ مي رسيد . در بهمن ماه 1299 شمسي براي اولين بار به تهران مسافرت كرد و در سال 1300 توسط لقمان الملك جراح در دارالفنون مشغول تحصيل شد ، شهريار در تهران تخلص بهجت را نپسنديده و تخلص شهريار را پس از دو ركعت نماز و تفعل از حافظ انتخاب كرد .

غم غريبي و غربت چو بر نمي تابم روم به شهر خود و شهريار خود باشم
از بدو ورود به تهران با استاد ابوالحسن صبا آشنا شد و نواختن سه تار ومشق رديف هاي سازي موسيقي ايراني را از او فرا گرفت . او همزمان با تحصيل در دار الفنون به ادامه تحصيلات علوم ديني پرداخت ، در مسجد سپهسالار در حوزه درس شهيد سيد حسن مدرس شركت مي كرد. در سال 1303 وارد مدرسه طب شد و همين زمان آغاز زندگي شور انگيز و پر فراز ونشيب او ست در سال 1313 و زماني كه شهريار در خراسان بود پدرش حاج مير آقا خشكنابي به ديدار حق شتافت او سپس در سال1314 به تهران بازگشت واز اين پس آوازه شهرت او از مرزها فراتر رفت، شهريار شعر فارسي وآذري را با مهارت تمام مي سرود ودر سال هاي 1330 تا 1329 اثر جاودانه خود حيدر بابايه سلام را خلق و براي هميشه به يادگار گزارد.
در تير ماه 1331 مادرش دار فاني را وداع گفت ، در مرداد ماه 1332 به تبريز آمده وبا يكي از منسوبين خود بنام خانم عزيزه عميد خالقي ازدواج كرد كه حاصل اين ازدواج سه فرزند بنامهاي شهرزاد ومريم وهادي بود در حدود سال هاي 1346 شروع به نوشتن قرآن بخط زيباي نسخ نمود كه يك ثلث آنرا به اتمام رساند وديوان اشعار فارسي استاد نيز چندين بار چاپ وبلافاصله ناياب شد. در مدت اقامت در تبريز موفق به خلق اثر ارزنده سهنديه در رومانتيك تركي گرديد، در سال 1350 مجددأ به تهران مسافرت نمود وتجليل هاي متعددي از شهريار بعمل آمد. ولي در سال 1354 داغ ديگري از فوت همسر به دلش نشست ، در سال 1357 شهريار با حركت توفنده انقلاب اسلامي همصدا شد وبا اعتقاد راسخ وقلبي مالامال از عشق به امام خميني (ره) دهه آخر عمر خود را سپري كرد، در ارديبهشت ماه سال 1363 تجليل با شكوهي از استاد در تبريز بعمل آمد. استاد شهريار به لحاظ اشتهاردر سرودن اشعار كم نظير در مدح امير مومنان و ائمه اطهار عليه السلام به شاعر اهل بيت (ع)شهرت يافت اوپس از يك دوره بيماري در 27 شهريور ماه 1367 دار فاني را وادع ودر مقبرةالشعرا به خاك سپرده شد.

بكس نه جرات چونين عظيم ميهماني است كه ميزبان شما ما نه بلكه خاقاني است
به ابر تيره نبيند كه آفتاب اينجاست ظهير خفته در اينجا وفارياب اينجاست
بسان عسجدي اينجاست مست خواب برون چهل دفينه در اين خاكها بود مدفون
پس از طواف مزارت چلتن شيراز دمي به چلتن تبريز پير خود پرداز
مشاهير خفته در سرخاب تبريز (( مقبره الشعرا ))
بقعه مباركه امامزاده سيد حمزه (( رضي الله عنه )):
شرح تمجيد ايشان وراي آن است كه در چند سطر گفته شود اما آنچه گفتني است اين است كه نسب شريف ايشان با شش واسطه به امام همام موسي كاظم عليه السلام مي رسد و مدفن ايشان در جنب مقبره الشعرا است معين و مشهور است .

ميرزا عيسي فراهاني :ميرزا عيسي قائم مقام كه پدر ميرزا ابوالقاسم بود اول كسي است كه در اين سلسله به لقب قائم مقامي ملقب شده است و مناسبت اين لقب آن است كه پادشاه ايران او را قائم مقام صدارت كرد ، هر چند كار صدارت با ميرزا شفيع شيرازي بود اما كارها با راي و امضاي ميرزا عيسي انجام مي گرفت . رحلت ميرزا عيسي در ماه صفر 1338 هجري مطابق با 1822 ميلادي در دارالسلطنه تبريز و با مرض وبا اتفاق افتاد و اكنون مرقدش در جنب بقعه حضرت امامزاده حمزه بن موسي كاظم عليه السلام واقع شده است ، آثار ميرزا عيسي عبارتند از اثبات النبوه الخاصه به زبان فارسي ، احكام الجهاد و اسباب الرشاد و رساله ايي به فارسي كه جهاديه كبري نيز نام دارد .


ثقه الاسلام :
از روحانيون بزرگ تبريز در قرن سيزده و اوايل قرن چهارده هجري قمري است . او پيشواي شيخيه بوده و در نجوم و رياضيات و تاريخ و كلام و حكمت دست داشت ، ادبيات نيز فرا گرفته بود در عتبات در محضر درس فقه و اصول فاضل اردكاني ، شيخ زين العابدين مازندراني حاج شيخ علي يزدي حاضر شده و از آنان كسب فيض مي كرد، در سال 1308 به تبريز بازگشته و به رهبري روحاني پرداخت و در جريان مشروطيت حضور فعال داشت ، در دوره نفوذ و دخالت روسيه تزاري در تبريز با آنان از در مخالفت در آمد و چون به هيچ روي زير بار نفوذ و دخالت آنان نرفت و اشغال تبريز را از طرف آنان تنفيذ و امضا نكرد ، به حكم صاحب منصب روسي روز دهم محرم (( عاشورا )) سال 1330 هجري قمري مطابق با ديماه 1290 شمسي او و چند تن ديگر را در ميدان مشق تبريز كه اكنون محل دانشسرا است بر سر دار كردند و جنازه او در سمت جنوب شرقي بقعه سيد حمزه مدفون شد

بابا حسن : در حق وي اين عبارت مشهور و معروف است كه وي باباي هفتاد باباست ، گويا در زمان وي هفتاد تن از اوليا بوده اند كه ملازمت ايشان را مي كردند

بابا مزيد : در حق وي مشهور است كه هر كه خواهد از فيوضات ارواح مقدسه مستفيض شود صباح روز شنبه قبل از طلوع آفتاب بر مزار حضرت بابا مزيد حاضر شود.

و ......
اميه بن عمر و بن عميه – مجذوب علي شاه – عزيز خان مكري – هفت خواهران – امير عبدالغفار – ميرزا شفيع مستوفي – حارث بن اميه – سهراب – پير باب – امام طالحه – پير محمد مشهور به پير ممد – معين الدين صفار – كمال الدين عبد القادر نخجواني – حافظ حسين زال – عبدالرحيم خلوتي – درويش سراج الدين قاسم – اكمل الدين مظفر بزازي – مجد الدين صنع الله كوزه كناني – نظام الدين يحيي الغوري – نجم الدين سمساري – برهان الدين واعظ هروي – قاضي مجد الدين محمد انصاري – خواجه عبدالرحيم اژآبادي – شمس الدين محمد خطاط – شيخ اسحاق مراغي – صلاح المله و الدين حسن نخجواني ثم البلغاري – سيد جلال الدين مهدي نقيب تبريزي حسني – شيخ نور الدين بيمارستاني – تاج الدين منشاوي – فخرالدين احمد اره گر – پير عماد الدين – اخي خير الدين – غياث الدين محمد – پير ليفي – پير سليمانشاه جوهري – ابي حامد افضل الدين محمد بن اسعد بن الفقيه محمد التبريزي المحدث – حافظ حسن كمانكش – بهاء الدين محمد خاكي – پير محمد مشهور به استاد پير حمامي – پير رازيار – پير قنديلي – پير ترك – با با اسماعيل – بابا احمد قمچي باف و مولانا محمود اژآبادي – شرف الدين نوري طارمي – نصر الله طبيب – سلطان دده علي و ...
خفتگان معاصر از بزرگان :

دكتر مهدي روشن ضمير «شاعر و نويسنده و استاد دانشگاه»
دكتر محمود پديده «شاعر و استاد دانشگاه»
استاد جواد آذر «شاعر»
استاد ميرزا طاهر خوشنويس تبريزي «خوشنويس و كاتب قرآن كريم»
محمود ملماسي «شاعر اهل بيت»
سيد يوسف نجمي «شاعر اهل بيت»
استاد علي حريرچي «شاعر و استاد دانشگاه»


بؤلوم : مشاهير
یازار : 2

ناگفته هايي از احمد كسروي

سيد احمد كسروي از سيدهاي شجره دار است.اين سيد مهاجر در سال ۱۲۶۹ هجري الشمسي در تبريز به دنيا آمد.از دوران جواني معتاد به ترياك بوده است.كسروي در كتاب ،زندگي من ،در صفهات ۴۴۶ و ۴۴۷ به معتاد بودن خود اعتراف ميكند.حتي نوشته است كه با ملك الشعراي بهار باهم خيلي ترياك كشيده اند.
در سال ۱۲۸۹ خوانواده كسروي به بيماري تيفوس دچار شد و مادرش از دنيا رفت وليكن احمد دچار كمخوني شده و چشمهايش كم سو گرديد و دندانهايش پوسيد و موهايش ريخت و دچار سؤ هاضمه شد.
در سال ۱۲۹۳ در تبريز به مدرسه موريال اسكول آمريكاييان رفت و در آنجا توسط معلم آمريكايي به خدمت سازمان اطلاعات و جاسوسي آمريكا درآمد و در قالب ماموريتهاي محول شده به وي براي جمع آوري اخبار و اطلاعات به باكو،تفليس،عشق آباد رفت و مطالبي كه در مورد بولشويكهاي روس جمع كرده بود به معلم آمريكايي خود داد.
خيانت كسروي به شيخ محمد خياباني :
كسروي با سرگرد ادموند (رييس اداره سياسي بريتانيا در تبريز) ديدار كرده و قرار ميشود كه از حركات شيخ محمد خياباني و دموكراتها اطلاعاتي به وي بدهد.در اين ميان مخبر السلطنه نيز از تهران به كسروي خبري ميفرستد كه اگر در فرو نشاندن قيام خياباني تلاش كند ،در آينده پست و مقام خوبي به او خواهد داد.كسروي نيز در قالب اينكه تاريخ مينويسد مكارانه به خياباني نزديك شده و مسائلي را كه بدست مي آورد به سرگرد ادموند و مخبر السلطنه ميفروشد.كسروي براي ثابت كردن چاپلوسي و آدم فروشي خودش در پيش اربابان (خارجيان و حكومت مركزي)…اقدام به ايجاد تفرقه در بين دموكراتها ميكند و در مقابل خياباني ،شاخه تنقيديون را درست كرده و به مخالفت با خيياباني ميپردازد.در گير و دار اين مساله جاسوس بودن كسروي فاش ميشود و انقلابيون تبريز دار و دسته خائن كسروي را دستگير ميكنند ولي سيد احمد لباس زن پوشيده و چادر به سر ميكند و به سائين قالا فرار ميكند ،با كمكهاي مخبر السلطنه به تهران ميرود.در سال ۱۲۹۹ كه قيام خياباني شكست ميخورد و شيخ محمد خياباني شهيد ميشود ،به پاس خدماتي كه كسروي در شكست دادن انقلابيون كرده بود به رياست دادگاه استيناف تبريز منصوب ميشود .مردم تبريز كه خائن و چاپلوس بودن ايشانرا ميدانستند شروع به اذيت كسروي ميكنند و سيد دوام نياورده و ۳ هفته بعد پست و مقام خود را ول كرده و به مازندران ميرود.
اكثر كتابهاي كسروي  موضوعاتي است كه اربابانش در مورد تحريف آنها به سيد دستور داده بودند و به خاطر آن اشتباهات و تناقضات زيادي دارند.در مقاله اي كه در روزنامه حبل المتين سوريه به چاپ رسانده است ،مردم آذربايجان را تورك ميداند ولي بعدا فارس و آذري ميداند.(كتاب كسروي در پيرامون ادبيات ..چاپ تهران سال ۱۳۶۵ صفحه :۱۴۶).
كسروي در نوشته هايش ،معترضين را مخالفان اسلام مينامد وليكن در جاي ديگري اسلام را ديني ميداند كه تاريخ مصرف آن تمام شده است.
ادعاهاي پيامبري سيد احمد كسروي :
كسروي در نوشته هايش از آوردن دين جديد سخن ميگويد .كتابي تحت عنوان ورجاوند بنياد نوشته است.(ورجاوند بنياد دو كلمه ساخته كسروي است كه به معناي كتاب مقدس ميباشد).و اين كتاب را به ياران خود تحت عنوان كتاب ديني ميدهد و ميگويد كه اين كتاب بنا به خواست خدا نوشته شده است و ائين خدا هست و جانشين دين اسلام ميباشد.
ادعاي پيامبري سيد كسروي دقيقا همزمان با ترويج وهابيت در عربستان است كه كشورهاي غربي پشتيبانان اصلي و برنامه ريزان اين مسائل بودند.
مراسم سوزاندن كتاب توسط كسروي و دوستانش :
يكي از شاخصه هاي مهم شونيزم فارس ،سوزاندن كتابهاي غير فارسي و از بين بردن فرهنگ غير فارسها است.كسروي و دوستانش (محمد علي فروغي ،سيد حسن تقيزاده )مراسمي ترتيب داده و كتاب ميسوزاندند .خود كسروي در اين باره در روزنامه پرچم به دفاع از مراسم پرداخته و مينويسد : …. آري ما كتاب ميسوزانيم ،آن كتابها آذربايجان را تورك مينامد و كتابهاي ديگر كه به عربي نوشته شده اند و به خدا نسبت داده ميشوند.(كتاب پژوهشگران معاصر ايران صفحه ۸۴ ،۱۲۰،۱۲۱)..
ماجراهاي سيد كسروي و شيخ خزعل :
زماني كه حكومت عوبستان الاهواز در دست شيخ خزعل بود .رضا پالاني (پهلوي)…قبل از لشكر كشي به آنجا و كشتار ملت عرب ،كسروي را به عنوان جاسوس به الاهواز ميفرستد.وليكن شيخ خزعل از جاسوس بودن كسروي مطلع ميشود و كسروي به ناچار به خفاجيه (سوسنگرد) فرار ميكند.به هنگام ورود ارتش به الاهواز كسروي يك سخنراني كرده و رضا پالاني را اعلي حضرت شاهنشاه پهلوي سردار نامدار تاريخ ايران خطاب ميكند.بعد از آن كسروي رييس عدليه آن منطقه منصوب ميشود.هفته بعد طي مقاله اي مينويسد : ما بايد شب تا صبح در حمد و ثناي شاهنشاه پهلوي باشيم و او را دعا كنيم.(البته اين نوع چاپلوسي را از شاهنامه ياد گرفته بود).
:
سخنان كسروي در مورد شاعران:
سيد احمد در مورد شاعر بزرگ تورك مولوي ،ميگويد كه : كتابهاي مولوي مايه ضلالت و گمراهي است و سعدي را زن صفت و حافظ را ديوانه معرفي كرده است.
نظرات ساير نويسندگان و دانشمندان در مورد كسروي :
سعيد نفيسي مينويسد كه : كسروي افكاري داشت كه از جاهاي ديگر به او تلقين ميشد و كسروي نيز آن افكار را به صورت مغرضانه و غير علمي به صورت كتاب و مقاله درمي آورد.
جلال آل احمد مينويسد:كسروي روشنفكر نبود و حتي در مقابل روشنفكران ايستادگي ميكرد.
حبيب يغمايي از نويسندگان هم عصر كسروي مينويسد :به نظر من كسروي از ازادي كه شاه به او داده است استفاده كرده و به اقوام ناسزا مينويسد و اهل فن نيست و دچار اشتباهات فراواني ميشود.
وزير معارف زمان شاه در طي نامه خصوصي به شاه نوشته است :كسروي با كمال بيشرمي و بدون مجوز منطقي و اخلاقي با عبارات كج و نادرست ،ملت را در نزد خرده بينان دنيا رسوا ميكند.
نمونه اي از تحريفات كسروي :
سيد كسروي با همدستي فارس صفتي به نام علي دشتي اقدام به تهيه شجره نامه براي رضا پالاني(پهلوي) كردند كه بعدها توسط علي دشتي به رضا تقديم شد.
سيد كسروي با همدستي محمد علي فروغي(۱ ) ،طرح ساخت قبري براي فردوسي را تهيه كردند  كه به شكل قبر كوروش بود و نقشه اين بود كه بعدا ادعا كنند كه اين قبر قديمي هست و ما فقط آنرا تعمير كرديم..
مرگ سيد كسروي :
بعد از تبعيد رضا پالاني ،ديگر تاريخ مصرف كسروي نيز تمام شده بود و حكومت هم اهميتي به او نميداد .در ارديبهشت سال ۱۳۲۴ نواب صفوي به كسروي تيراندازي كرد ولي سيد مجروح شد و فرار كرد.در ۲۰ اسفند همان سال ۱۳۲۴ كسروي به همره منشي خود حدادپور در سالن دادگاه به دست دو برادر به نامهاي علي و حسين امامي ،با ضربات چاقو كشته شدند.
قبر كسروي كجاست ?
كسروي جاسوس و مكار مثل فردوسي به قبرستان شهر راه داده نشد  و به همراه منشي كشته شده خود در شمال شهر تهران در گلاب دره شمران گودالي حفر كرده و دفن كردند.

چنگيز تيمورلو

منابع :
كتاب زندگاني من ،نوشته احمد كسروي ،چاپ باهماد آزادگان
كسروي در دايره المعارف فارسي ،غلامحسين صائب جلد ۲ بخش ۱
تاريخچه باهماد آزادگان ،يسماعيل واعظ پور
در خدمت و خيانت روشنفكران ،جلال آل احمد
از ضيا تا بختيار ،مسعود بهنودي،چاپ جاويدان .سال ۱۳۷۱ ،صفحات ۱۳۹،۴۴۵،۴۴۶،۴۴۷
۱،در مورد محمد علي فروغي در سلسله مقالات بعدي توضيهات زيادي داده خواهد شد.


بؤلوم : مشاهير
یازار : 2

ستارخان و كنسول روس

1286 شمسي - 1327 قمري
«جناب قونسور، يئددي دولت گرك گله اميرالمونين بايراغينين آلتينا»
ترجمه به فارسي:
جناب كنسول، بايستي هفت دولت بيايند زير پرچم اميرالمونين(ع).
(از بيانات سردار ملي ستارخان)

روزي از روزهاي سخت نبرد تبريز و محاصره شهر از چهار طرف توسط سران استبداد، چون شجاع نظام مرندي، رحيم خان چلبيانلو، صمد خان شجاع الدوله مراغه اي و مجيد ميرزا عين الدوله و مقاومت دليرانه مردم شهر، كنسول روس به نام پاخيتانوف خواست نيرنگي به كار برده ضمن ملاقات با ستارخان، او را فريب دهد.
پاخيتانوف كنسول روس در تبريز اساساً با مشروطه خواهان مخالفت مي نمود و از طرفداران استبداد كاملاً حمايت و جانبداري مي كرد، اين مامور رسمي دولت روسيه تزاري كه بايستي علي الرسم طريق بي طرفي را پيش گيرد، آشكارا و بدون محابا از استبداديان طرفداري ميكرد وقتي كه ديد سواران دولتي از افراد رحيم خان قراداغلي و شجاع نظام مرندي و تفنگچيان محله دوه چي و سرخاب نتوانستند كاري از پيش ببرند به ياري ايشان برخواست و نقشه هايي بسيار ماهرانه تنظيم كرد. او حسن آقا تاجرباشي روس را كه ساكن محله خيابان بود واداشت كه به هر طريقي باشد اهالي محله خيابان را كه بيشتر طرفدار باقرخان بودند با سخنان عوام فريبانه از عواقب وخيم ادامۀ جنگ بترساند چنان كه ايشان مجاهدين را به ترك مجادله و منازعه مجبور نمايند.
حسن آقا كه پدرش عسگربيگ نيز همان سمت را داشته در محله خيابان داراي وجهه اي بود و برخي از مردم او را شخص بي طرفي مي دانستند، خواه نخواه مصمم گرديد كه با سرشناسان محله وارد مذاكره شود. دو سه نفر از ايشان را با خود همراه كرد و چند نفر از تجار و ريش سفيدان را كه تبعۀ روس بودند نيز وارد آن جمع نمود و ايشان هم اهل محله را جمع كرده با سخنان ظاهر فريب، پاي استقامت شان را متزلزل ساختند و سخن را به نوعي جامۀ خيرخواهي پوشاندند كه در قلوب شنوندگان مخصوصاً در افكار كسبه و تجار تاثير مهمي بخشيد و خلاصه بياناتشان از اين مقوله بود كه با شاه مملكت پنجه در افكندن، خود را از حلق آويختن است. مجلس شوراي ملي با آن عظمت چه صرفه برد كه شما هم ببريد. بي جهت خود را به مخاطره مي اندازيد، مگر نميدانيد كه كليه مردم ايالات و ولايت ايران كه دم از مشروطه خواهي مي زدند سر بر يقۀ اطاعت نهاده از هرگونه اختلاف و انقلاب دست بر داشته اند، شما را چه شده است كه پيروي از ستارخان و باقرخان مي كنيد؟
چندان از اينگونه سخنان ظاهرفريب گفتند كه مردم به جوش و خروش آمده با هئيت اجتماعي به خانه باقرخان رفتند و در آنجا شمه اي از سخنان مزبور گفتند كه باقرخان عجالتاً براي اسكات مردم، صلاح در آن ديد كه چند روزي دست از جنگ و جدال بردارد.
كناره جويي موقت باقرخان، تاثير بزرگي در افكار عامه بخشيد، چنان كه مجاهدين محله نوبر و مارالان نيز به اقتضاي باقرخان دست از مدافعه برداشته و در خانه خود نشستند ولي جمعي از مجاهدين مزبور مسلحانه به منزل ستارخان رفته و با كمال صداقت و شجاعت گفتند كه ما تا جان در تن داريم بدون هيچ گونه خوف و هراس از جان و دل در نزد شما به مجاهدت خواهيم پرداخت.
در اين اثنا رحيم خان از اهر وارد تبريز شده مي خواست به شهر حمله كرده دست به كشتار و غارت بزند ولي پاخيتانوف كنسول روس، رحيم خان را متقاعد كرد كه از راه سياسي با ستارخان و مجاهدين مبارزه نمايند نه از راه قتل و كشتار!!
آوازه آمدن رحيم خان به تبريز و قضيۀ كناره جويي باقرخان و مجاهدين محلات نوبر، خيابان، مارالان تزلزلي در قلوب اكثريت مردم بي طرف شهر افكند و ايشان را سخت مضطرب و پريشان كرد و كنسول روس هم بيرقي به محله خيابان فرستاد كه در آنجا برافراشتند و به مردم اطمينان دادند كه ديگر كسي از سواران رحيم خان و كسان دولت به ايشان معترض نخواهند شد و در شهر مشهور كردند كه هر كس بخواهد جان و مال او در امان باشد بايد بيرق سفيد بالاي درب خود بزند و بيرق اماني هم در منزل جناب آقا ميرزا صادق آقا زده شده كه هر كس خود را زير سايه آن بيرق برساند در امان خواهد بود. چون همه اهل شهر كه نمي توانستند در منزل مرحوم آقا ميرزا صادق آقا جمع شده و در امان باشند ناچار هر كس بيرق سفيدي به درب خانه خود مي زد.(1)
پاخيتانوف كه رل خود را راجع به محله خيابان خوب بازي كرده بود بدان خيال افتاد كه نسبت به محله اميرخيز نيز همان بازي را از سر گيرد ولي ملتفت شد كه با وجود ستارخان نمي تواند مردم را تهييج كند، ناچار شد كه با خود ستارخان وارد مذاكره شود و به مشاراليه پيغام داد كه فردا به ريش سفيدان محله نيز اطلاع دهيد كه من سخناني دارم، مي خواهم به شما و ساير آقايان بگويم و تصور مي كنم كه بتوانيم با مذاكره با آقايان اين اختلاف حاصل در بين دولت و ملت را به وجه احسن رفع كنيم. ستارخان جواب موافق داد و چند تن از سران محله را براي فرداي آن روز دعوت كرد.
فردا در ساعت مقرر، پاخيتانوف به انجمن حقيقت كه مركز فعاليت ستارخان بود آمد و وقتي كه از در وارد سالن شد با ستارخان دست داد و گفت تو مرد دليري هستي و من شخصاً مرد شجاع را دوست دارم. پس از صرف شربت و شيريني، پاخيتانوف مشغول صحبت شده، قدري از مفاسد جنگ و محاسن صلح و صفا سخن راند و بالاخره گفت شما نيز دست از جنگ برداريد و راه مسالمت پيش گيريد. من خودم از دولت تقاضا مي كنم كه شخص شما را مورد توجه قرار داده و درجه اي كه مناسب مقامتان باشد براي شما معين كند و بيرقي هم مي دهم كه در محل مناسب بزنيد و بيرقي ديگر هم به شخص شما مي دهم كه به درب خانه خود نصب كنيد.
ستارخان همين كه اين سخن شنيد روي صندلي راست نشست و گفت:
«جناب قونسور من مي خواهم هفت دولت زير سايه بيرق اميرالمونين باشند شما مي خواهيد من زير بيرق روس بروم؟ هرگز چنين كاري چنين كاري نخواهد شد»
پاخيتانوف چون اين حرف را از ستارخان شنيد سخت برافروخت و ديگر چيزي نگفت، برخاست و رفت.

1-اميرخيزي، حاج اسماعيل: قيام آذربايجان و ستارخان، انتشارات كتابفروشي تهران، تبريز 1341، ص 108


بؤلوم : مشاهير
یازار : 2

قاچاق نبي


« نبي » دهقان زاده اي فقير و گمنام بود كه به نزد اغنياء و مالكين به چوپاني مي پرداخت . روزي جرقه ي خشم پدرش « علي كيشي»، به ستمي ناروا و بيگاري در زمين ارباب چنان شعله ور مي گردد كه در اعتراضش به ظلم و نابرابري، غضب خان چنان اوج مي گيرد كه تن نيمه جان او را نقش زمين مي كند و اينجاست كه نبي با خشونت به اعتراض بر مي خيزد و از واهمه ي انتقامي سخت ، زادگاهش را به اجبار ترك مي كند . آبها از آسياب مي افتد و نبي از غربت باز  مي گردد و پدر و مادر به فكر عروسي وي مي افتند كه شايد از اين رهگذر آرامش از دست رفته را بازيابند و روح عاصي او اندكي آرام گيرد.
«نبي» دلداده  و مفتون « هجر» است و حديث اين عشق آتشين ، شهره ي آفاق . اما هجر را ازنبي دريغ مي دارند و گزيري جز گريز نمي ماند و دو دلداده چون به رغبت دست در دست هم فرار مي كنند ، پدر « هجر » ناچار، به وصلت آنان رضايت مي دهد .
زندگي، روالي عادي به خود مي گيرد و اما واقعه اي ، نبي را براي هميشه به كوران مبارزه و ميان دهقانان مي كشاند . مادرش « گوزل» مورد تهديد امنيه ها قرار مي گيرد و نبي كه با آنان در مي افتد ، رشادتهايش نام آورش مي كنند و به سيماي مبارزي فراري درمي آيد كه جز قنداق تفنگش بالشي بر بالينش ديده نمي شود .
آوازه ي « قاچاق بني» در ايل و محال مي پيچد و هرجا كه بيدادگري خانها و اربابان ، دمار از روزگار خلق درمي آورد او يكه تاز ميدان مي گردد و با حمايتي كه وي از ستمديدگان مي نمايد و حمايتي نيز كه مظلومين از وي مي كنند ، در قلب مردم جاي خود را هر روز وسيع و وسيع تر مي يابد . دهقانان او را در ميان خود مي پذيرند و او هر از گاهي را در دهي مي ماند و نام و نشان او از حكومتيان مخفي نگاهداشته مي شود و بدينسان « قاچاق نبي » تجسم آمال و آرزوهايي ميگردد كه تحقق آنها چون آتشي زير خاكستر ، در دلهاي مردمان عصر و ديار ،هرچند پنهان اما همچنان سوزان و روشن بود .
اما « هجر » شيرزني بي باك كه دور از ايل و تبار به روي زين اسب و دوشادوش قاچاق نبي  سرگشته ي دياران است و شيفته ي رزم و دليري .
امنيه ها و مأموران حكومتي تزار روسيه ،با همدستي مالكين و فئودال ها ، هرجا كه خبري از نبي   مي يابند ، قشون و افرادشان را به دستگيري او راهي مي سازند و اما قاچاق نبي چون عقابي سرافراز از خطر مي گريزد و اوج قله ها را مأوايش مي سازد . در سير مبارزه ، قاچاق نبي به عصيا نگري شكست ناپذير بدل مي گردد كه وقتي خصم بر او توان چيره گري نمي يابد با توطئه اي سازمان يافته « هجر » ر ا به غل و زنجير مي كشند و در محبس اش مي اندازند تا نبي را در دام اندازند .
« هجر » رنج و زخم تازيانه را بر جان مي كشد و كينه هايش به نابرابري ها ، صيقل مي يابد و شيفتگي و عشق اش به « نبي » بيش از پيش پرجلا و پرشكوه مي گردد . نبي كه به رهايي او      مي رود  با اسب يكتا و و فامندش « بوزآت » چنين ساز و نوا آغاز مي كند :" اسبم « بوزآت » پلنگ رزم است ! نگاهش مغرور چون نگاه عقاب و چشمانش قشنگ همچون چشم آهوان. مونس شانه هايم تفنگ است و زينت كمرم خنجر و شمشير . چون تندر و طوفان بتاز اي « بوزآت » كه « هجر » در محبس است و دل بي تاب ... ."
بدينسان نبي و هجر را بارها اسير دام و ميله هاي زندان مي كنند و اما باروها و حصارهاي محبس خانه ها ، با توانگري انديشه و ياري ياران و دليران ، تاب آنان را نمي آورند و همچنان پرخروش و پرتوان به ياري محرومان مي شتا بند و « آينالي » كه تفنگ نبي بود چون رعد مي غرد و ترس بر جان ظالمين مي اندازد .
روزگاري كه قاچاق نبي از تعقيب و گريز امنيه ها هيچ جايي را امن و امان نمي يابد درشبي باراني كه ارس طغيان مي كرد و باد وطوفان ،درختان بيشه ها را مي شكاند و صفير گلوله ي ژاندارم ها با نفير باد مي پيچيد به همراه هجر با گيسواني افشاني در باد و تفنگي بر دوش و قطارهاي فشنگي كه حمايل شانه هايش بود و بر روي اسب همچون برق مي تازيد ، از آبهاي پرخروش ارس مي گذرد تا پيش ياران ايراني مأواي امني بيايد .
" هجر "با « مهدي »، يار يگانه و وفادار نبي كنار ارس مي ماند و اما نبي، رهسپار رزم و ستيز مي گردد و غافل از اينكه امنيه هاي هردو سوي ارس با تحريك مالكان و فئودال ها آني از آنان غافل نيستند . در غياب نبي ، تعدي حيثيت هجر مي كنند كه هجر ، بي باك و دليرانه پاس ناموس     مي دارد و مردانه مي كُشد و مي رزمد و آوازه ي گُردي و جسارتش تا دورترها مي گسترد .
كينه ي خصم ، از نبي آنچنان اوج مي گيرد كه از هيچ دسيسه اي براي هلاك او فرو نمي مانند تا اينكه از مكر و فريب يك زن براي قتل نبي سود مي جويند . زن مكّارِِ"شاه حسين"  يكي از ياران نبي را با تطميع و بذل طلاها و جواهرات گول مي زنند و روزي كه نبي ميهان آنان است ، او به ناروا مدعي آزار نبي به خويشتن مي شود و شاه حسين از اين ادعاي كذب چنان مي آشوبد كه تفنگش را برمي دارد و پنهاني منتظرنبي مي ماند . قاچاق بني كه بي خبر از همه جا با خيل يارانش سوي خانه ي رفيق مي آمد هدف تفنگ شاه حسين قرار مي گيرد و گلوله ها چنان كاري و عميق بر دلش مي نشينند كه تنها مجالي مي يابد چنين سخن گويد : « اي دوست ، اي نامرد براي چه كشتي مرا؟ من كه خاك پاي تو بودم ! چرا گذاشتي نامردمان و غداران به آرزوهايشان چنين آسان برسند؟ ... آي هجر ! اي زيباترين سوگلي ديار! كجايي كه يارت را كشتند !؟نبي ات را كشتند ! در غربت، آن هم يك رفيق ... اي مردمان ، اي ياران، نبي را كشتند ! نبي را كه فدايي ايل و تبار بود و فريادرس بيچارگان ! ... دشمنان هرگز دل اين كار را نداشتند ... يك عزيز... يك دوست مرا كشت ! يك ... »
مي گويند كه نبي آهي نكشيد و آنچنان از « آينالي »چسبيده بود و چنان خشمي در ابروانش گره خورده بود كه گويي غضب خفته  در سيماي او،هنوز تا ابد جاودانه است.
با مرگ "نبي" زن ها مويه آغاز كردند و عروسان و دختران در عزايش گيسوان كندند و ياران به خونخواهي بپا خواسته و" شاه حسين "و زن نابكارش را كشتند و اما نامهاي" نبي و هجر" ماندند تا در دلها، زيستني دگرگونه آغاز كنند .
عليرضا ذيحق


بؤلوم : مشاهير
یازار : 2

صفر قهرمانيان، قهرمان تاريخ ساز

صفر قهرمانيان، اسطوره شكست ناپذير 32 سال زندان هاي رژيم شاهنشاهي ايران را تحمل كرد و از عقيده ي خود بر نگشت

صفر قهرمانيان، قهرمان تاريخ سا ز

وقتي سخن از حماسه و پايداري است ، وقتي صحبت از انسانهاي شريف و ارجمندي است كه براي اثبات حقانيت ايده ال هاي انساني و عدالت خواهانه خود از هستي خويش مايه ميگذارند ، نمي توان يادي از بزرگ مرد آزاده ميهنمان صفر قهرماني كه چهارمين سالگرد درگذشت اورا پشت سر ميگذاريم به ميان نياورد.
شاعري سروده بود كه “ لحظاتي هستند كه دوران سازند، كلمات پر شكوهتر از هر آوازند". آري "صفر خان " از آن كلماتي است كه پاياني براي بزرگي و شكوهش نيست . اين نام چون ستاره درخشاني سي و دو سال ، يعني زماني نزديك به نيم قرن در سياه چالهاي رژيم شاهنشاهي درخشيد والهام بخش مقاومت و پايداري آن جانهاي شيفته اي شد كه دل در گرو عدالت و آزادي نهاده بودند.

صفرقهرمانيان ، وبه روايت توده ها " صفرخان " اين فرزند نستوه وبي ادعاي خلق آذربايجان، درآن سال هائي كه دربند رژيم ستم شاهي به سر مي برد، بارها گفته بود: «ماندن من در اينجا خود نوعي مبارزه است » .
دكتر هوشنك تيزابي ، مبارز خستگي ناپذيري كه خود نيز جان در راه آرمان هاي مردمي خويش فدا كرد در وصف صفر خان به درستي چنين گفته بود : «او مردي است كه از بزرگي فقط با خودش قابل مقايسه است ».
واما دوست زنداني ديگري، وقتي كه صحبت ازصفرخان به ميان مي آمد همواره مي گفت: « . . زندانياني كه به نيرو و جرئت نياز دارند، به او مراجعه ميكنند. او در اين مورد آنقدر ثروتمند است كه ميتواند به همه زندانيان جهان چيزي بدهد. هر جا صفر خان هست ، بي شك زنده دلي ، شوق زندگي ، عطوفت و غليان شادي و لبخند هم هست. او از نظر تئوريك شايد زياد نداند ، اما كمتر تئوريسين و فيلسوف و هنرمندي است كه زندگي را دراعماق و تنوع و ذرات نامرئي اش به حساسيت او درك كرده باشد. تئوريهاي تجربي او كه چون قطب نما دقيق ومانند خود زندگي اصيل و واقعي است هرگز اشتباه نميكند.او به مدد اين دانش عظيم تجربي و شايد بتوان گفت حالا ديگر تا حدي غريزي -تكليف خودش و ديگران را در برابرهمه مسايل و بغرنجي ها و حادثات زندان وحتي اموري كه سالهاست از آن جدا شده با صحت شگفتي آوري روشن مي كند ».

* * *

هنوز چند صباهي از كودتاي انگليسي سوم اسفند ۱۲۹۹ و به قدرت رسيدن رضا خان مير پنج نگذشته بود كه در روستاي شيشوان از توابع عجب شير در آذربايجان ، در

يك خانواده فقير روستايي كودكي چشم بر جهان گشود كه نامش را صفر گذاشتند. صفر از همان دوران طفوليت شاهد زندگي نكبت بار و فجايع جانگدازي بود كه بر روستائيان مي رفت. مالكان وفئودالهايخونخوار،صاحب اختيار جان و ما ل و ناموس روستائيان بودند و اگر كسي دست از پا خطا كرده و با نظم موجود مخالفت مي كرد از هستي ساقط اش مي كردند.صفر خان هر چه كه بزرگتر مي شد،ميزان نفرت و كينه اش نسبت به فئودالها و قداره بندان آنها افزونتر مي گشت.صفر جوان ، هنوز بيست سالش نشده بود كه حاكميت ديكتاتوري رضا خان مير پنج فرو پاشيد وايران به اشغال نيروهاي متفقين در آمد. ديكتاتوري رضا خان قلدراز ميان رفت وخودش را هم آنان كه آورده بودند، بردند تا در جزيره اي دور افتاده دق مرگش كنند. با همه اين اوصاف ظلم و جور خوانين و بازوي مسلح آنها يعني امنيه هاي تفنگ بدوش هنوز باقي بودند و غل و زنجير كماكان به كار ميرفت. روستاهاي آذربايجان چون آتش زير خاكستر در حال گداختن بود. ديگر كارد به استخوان مردم رسيده بود و جان هاي عاشقي چون صفر، بشارتگر طوفاني سهمگيني بودند كه ميرفت تا بنياد ظلم و بي عدالتي را از بن بركند. در چنين شرايطي بود كه فرقه دمكرات آذربايجان با انتشار “ بيانيه ۱۲شهريور ۱۳۲۴ “ به رهبري سيد جعفرپيشه وري شكل گرفت و در اندك زماني توانست به ستاد رهبري كننده جنبش آزادي خواهانه وعدالت جويانه مردم زحمتكش وستمديده آذربايجان بدل شود. صفر از اولين كساني بود كه به صف فدائيان فرقه پيوست. فرقه دمكرات آذربايجان توانست با تكيه به نيروي لايزال دهقانان و فداكاري ها وجان فشاني هاي فدائيان خود در ۲۱ آذر ۱۳۲۴ حكومت ملي و خودمختار آذربايجان را تشكيل دهد. حكومت ملي آذربايجان در آغاز كار خود به اصلاحات ارضي كه از مبرمترين خواستهاي دهقانان بود پرداخت. ايجاد دانشگاه تبريز، ايجاد وراه اندازي راديو تبريز، ايجاد مراكز هنري و گشودن مدارس دخترانه و...از اقدامات به ياد ماندني و تاريخي دولت ملي آذربايجان بود. متاسفانه در اثر مجموعه اي ازدلائل و شرايط بحران داخلي و بين المللي حكومت خودمختا ر ونوپاي آذربايجان نتوانست در مقابل توطعه هاي رنگارنك ارتجاع داخلي و بين المللي ويورش فاشيستي ارتش تا دندان مسلح شاهنشاهي مقاومت كند. جنبش ملي آذربايجان شكست خورد و ده ها هزار تن از پاكترين و رشيدترين فرزندان ميهنمان يا به دست جلادان به قتل رسيدند و يا به مهاجرتي ناخواسته تن دادند.
در اين ميان صفرقهرمانيان سرنوشتي ديگر يافت. او پس از شكست جنبش با تني چند از دوستان همرزم خود به رزمندگان كردستان پيوست و با ياري و مساعدت پيش مرگه هاي ملا مصطفي بارزاني به عراق رفت ودر آنجا باز داشت شد. دو سال از دوران بازداشتش گذشته بود كه از عراق گريخت وبه ايران آمد . مدت كوتاهي پس از بازگشتش به ايران در تاريخ ۱۸ اسفند ۱۳۲۷ شمسي توسط گزمه هاي رژيم شناسائي و به بند كشيده شد. صفرخان، در بيدادگاه نظامي رژيم شاهنشاهي محاكمه و به اعدام محكوم شد. اتهامش قيام مسلحانه براي براندازي نظام سلطنتي بود. پدر و برادر او نيز هر كدام به ترتيب به ۲ سال و ۱۰ سال زندان محكوم شدند. با به قدرت رسيدن دكتر محمد مصدق در سال ۱۳۳۰و با پيگيري وشكايت صفرخان ، پرونده او براي بررسي مجدد به دادگستري تبريز فرستاده شدو پس از كودتاي انگليسي-آمريكائي ۲۸ مرداد۱۳۳۲ حكم اعدام پس از شش سال به حبس ابد تبديل شد. واين سر آغاز پايداري حماسي كسي بود كه ۳۲ سال از گرامي ترين لحظات عمر خود را پشت ميله هاي زندان هاي مختلف ، قصر، قزل قلعه، كميته مشترك، اوين، برازجان و تبريز واروميه گذراند. اوهمواره تاكيد مي كرد كه : « ماندن من در اينجا ، خودش نوعي مبارزه است . . . ! » . مقاومت و پايداري او در آن سالها ، شورانگيز، الهام بخش واميد آفرين بود.
صلابت و سرسختي “ خان “ در آن سال ها ، دلهاي پر طپش جوانان مبارز را به هيجان مي آورد و اميد به پيروزي برديكتاتوري را در دل مردم بارور مي ساخت. از همين رو بارها كوشيدند تا او را به زانو در آورند. جلادان ساواك ازهردري وارد شدند، او را چون دماوندي پرغرور و شكست نا پذير يافتند. در آن سالهاي نكبت بار كه تعدادي اززندانيان سياسي از جمله اسدالله لاجوردي، حبيب الله عسگراولادي، آيت الله انواري و... باگفتن « شاهنشاها سپاس » مشمول عفو “ ملوكانه “شده وآزاد شده بودند ، ماموران ساواك به سراغ صفرخان رفته و به گفتند: - « چرا چيزي نمي نويسي و خودت را خلاص نمي كني ؟ صفرخان گفت : - من حرفي براي نوشتن ندارم !.
گفتند :- تقاضاي عفو كن !.
گفت : - عفو براي چي ؟
گفتند : - مي خواهي اداي قهرمانها را در بياوري ؟
گفت : - اين شمائيد كه ازمن قهرمان مي سازيد، من يك ايراني گمنام بودم، شما نام مرا بر سر زبان هاانداختيد.
گفتند: - ما شكنجه گاه هم داريم! ميتوانيم هر آدم كله شقي را بر سر عقل بياوريم!.
گفت : - ميدانم !.
ودرحالي كه پوزخند ميزد خطاب به جلاد گفت : مي توانيدامتحان كنيد، ولي مطمين باشيدكه فايده اي نخواهد داشت ! » .
و چنين بود كه صفرخان به درازاي يك عمر، به طول عمردو نسل، يعني ۳۲ سا ل در زندان ماند .
صفرقهرمانيان با قلب بزرگش زندان هاي رژيم را تسخير كرد ودر قلب هم ميهنان خود جاي گرفت. اودرهمان سال ها با اميد وشوري بي خلل مي گفت :
« آنقدر ميمانم تا روزي فرزندان ميهنم درهاي زندان ها را بگشايند»
و چنين نيز شد. سيل خروشان انقلاب نظام شاهنشاهي را به زباله دان تاريخ افكند و درهاي زندان ها را گشود . صفر خان چون يك قهرمان بر دوش جواناني كه به هنگام زنداني شدن او هنو ز از مادرنزاده بودند ، به سوي خانه دخترش حمل شد. پير و جوان ، ازدور و نزديك به ديدارش آمدند. مي خواستند ستارخان و باقرخان رادرسيماي او ببينند. مي خواستند قهرمان شان را ببينند. صفر قهرمانيان را.“ پير زن مراغه اي كه با شاخه گلي، راه درازي را به زيارت آمده بود، شيرين گفت :
" باخين!
باخين!
بيزيم قهرمان
بيزيم قهرمان ..."


بؤلوم : مشاهير
یازار : 2

مختصرى از زندگى و مبارزات صفر قهرمانيان - صفرخان



صفرخان در سال ١٣٠٠ شمسي (٨١ سال پيش) در روستاي شيشوان ، كه سبز وخرم در كنار درياچه اروميه و در دامن رودخانه پر آب قالا چاي آرميده است ، به دنيا آمد. نام مادرش ،گوهر تاج وپدرش محمد حسين بود. به علت فقدان مدرسه در محل زندگي بالاجبار مدت ٧سال پيش ميرزاها وملا هاي ده گلستان وبوستان وازاين قبيل خواند. خودش ميگويد "... به علت اينكه زبانم تركي بود،چيزي ازآنها عايدم نشد." پس از آن وارد مدرسه اي در عجب شير شد ولي تنها توانست دوره ابتدايي را به پايان برد صفر نوجوان براي گذران زندگي خانواده به كار كشاورزي پرداخت. درآن موقع بخش زيادي از حاصل كار دهقانان نصيب مالكان ميشد، دولت وژاندارم هاهم حامي آنها بودند. مالكين عملا صاحب اخيتار جان و مال وناموس دهقانان محسوب ميشدند. صفرخان خود گفته است: "... امروزظلم وستم وتجاوز به ناموس ،فردا خبر از دردهاي ديگر، هر شب ما با درد تازه اي سر به بالين ميگذاشتيم واين رنج هاي روحي بود كه آنروز ها مرا به مبارزه عليه اين بي عدالتي ها كشاند."
اين زمان گه مقارن بود با شهريور ١٣٢٠، ورود متفقين به ايران وتبعيد رضا شاه از كشور، صفرخان ٢٠ بهار را پشت سر گذاشته بود، با اوج گيري مبارزه دهقانان عليه خوانين و دولت كه ديگراز قدرت چنداني برخوردار نبود، بسياري از روستاييان منطقه براي كوتاه كردن دست اربابان ، مسلح شده بودند. در اين ايام صفرخان كه عضوحزب توده بود،همراه عده اي ازهمرزمان به فرقه دموكرات آذربايجان پيوستند و به عضويت آن درآمدند
صفرخان درسال ١٣٢٤ ازدواج ميكند ثمره اين ازدواج دختري بودكه صفرخان درتولد ونامگذاري او حضور وشركت نداشت. نام او را مهين گذاشتند، زني كه در سالهاي زندان تنها ملاقاتي صفر خان بوده است. صفرخان داراي سه نوه با نام هاي بهروز و بيتا و سارا است . دردوره اي كه فرقه دموكرات آذربايجان حكومت محلي را دردست داشت ، صفرخان در ارتش فرقه درجه سرواني داشت. درپي تهاجم خونين ارتش شاه به منطقه وخلع يد فرقه دموكرات از حكومت محلي وشكست فرقه وسركوب جنبش ،دوره دربدري واسارت صفرقهرمانيان آغازميشود. مدتي درمنطقه آذربايجان وسپس درمناطق مرزي ايران و عراق بسر ميبرد ودر عراق كرفتار وبه زندان اربيل فرستاده ميشود،موقعي كه ازبده بستان هاي دولتهاي ايران وعراق در تعويض پناهندگان وزندانيان دوسوي مرزباخبر ميگردد،از زندان اربيل فرار وبه طرف مرزرفته وارد خاك ايران ميشود صفرخان پس از مدتي زندگي مخفي در ايران توسط مامورين وجاسوس هاي حكومت شناسايي و رو ز١٨ اسفند ١٣٢٧ در اروميه دستگير وپرونده وي به دادگاه نظامي فرستاده ميشود. دادگاه نظامي دوبار راي به عدم صلاحيت خود ميدهد ويپگيري پرونده به دادگستري احاله ميشود ولي با اعمال نفوذمالكين وفئودالها كه هنوز عطش انتقامشان پس ازاين همه كشتار فرو كش نشده بود، وبه چيزي جز حكم اعدام وي راضي نبودند، پرونده مجددا به دادگاه نظامي عودت داده شد.
در آذر ماه ١٣٢٩ درست ٤ سال پس از سركوب وحشيانه جنبش ،وقلع وقمع دولت محلي آذربايجان ، صفر خان در دادگاه نظامي به اتهام قيام مسلحانه عليه امنيت كشور وبراندازي نظام به اعدام محكوم گرديد. وپس از ٥ سال بلا تكليفي و انتظار ودلهره اعدام ،سرانجام درسال ١٣٣٣ حكم اعدام وي به جبس ابد تقليل يافت.
صفرخان تاسال ١٣٣٧ در زندان هاي آذربايجان بسر مي برد و دراين سال به زندان مخوف برازجان فرستاده ميشود. زندانيان ديگري، ازجمله كاك عزيز يوسفي و كاك غني بلوريان و جيليل گاداني از رهبران حزب دموكرات كردستان راهم به آنجا منتقل ميكنند. مهندس مهدي بازرگان، عزت الله سحابي ، دكتر شيباني و افسران سازمان نظامي حزب توده نيز مدتي با صفرخان در برازجان همبند بوده اند. آنها تا سال ١٣٤٧ در زندان برازجان زندگي پر مشقتي را ازسر گذراندند و در آبان ١٣٤٧ به زندان قصر تهران منتقل گرديدند. صفرخان سالهاي زندگي در زندان برازجان را سالهاي مرگ تدريجي ميدانست.
درسال ١٣٤٦ در برازجان بود كه پس از ٢٠ سال اسارت براي اولين بار، دخترش همراه كودك شيرخواره اش به ديدا رپدر وپدر بزرگ ميروند نه پدر دختر را تاكنون به چهره ديده وميشناسد ونه دختر پدر را. آنها همديگر رادرآغوش مي كشند صفرخان دلش ميخواست گريه گند ولي نكرد. نخواست زير نگاه غريب پليس چنين كند . دست روي قلبش گذاشت ودردل گريست. اما گريه شادي وچشم هاي پر اشك صفرخان در لحظه آزادي اززندان تماشايي بود.
دوره ده ساله سوم زندان را صفرخان بيشتر در زندان هاي تهران ،قصر و اوين گذراند دراين دوره فضاي زندان هاي شاه تغيير جدي كرده بود. زندان ها انباشته شده بود ازجواناني كه شور وشيدايي ديگري داشتند. علاوه برتوده اي ها،اگنون افراد جديدي كه راه وروش مبارزاتي متفاوتي را دنبال ميكردند، وارد زندان شده بودند. وبه همان ميزان مناسبات درون زندان راتحت الشعاع قرار ميدادند. دوره آرامش زندانها به پايان رسيده بود. وقايع بيرون زندان تاثيربلا واسطه اي بر رفتار زندانبانها ميگذاشت واين ، بربي تابي هاي زندانيان مي افزود. صفرخان ميگويد "... در اين دوره گروههاي مختلفي مثل چريكهاي فدايي خلق ، مجاهدين خلق، آرمان خلق، گروه فلسطين، ستاره سرخ ، طوفان ، ساكا، گروه اباذر، حزب ملل اسلامي ، هيئت موتلفه وخيلي از گروههاي ديگر در زندان بودند من به همه جنبش هاي مبارزچه مذهبي وچه غير مذهبي احترام ميگذاشتم".
اين گوناگوني وفراواني شور واشتياق مبارزه ومقاومت دردوره اخير زندان در نگاه وخاطر صفرخان دليلي بود برحقانيت پايداري وي دراين بيست وچندسال . صفرخان وهمبندان ،اين سالهاي پر تب وتاب زندان را پشت سرگذاشتندوپايداري شان را به مقاوت ميليوني مردم كشو ردرماه هاي انقلاب پيوند زدند .
و سرانجام صفرخان در ٤ آبان ١٣٥٧ پس از تحمل ٣٢ سال زندان ،همراه بسياري از همرزمان ،به نيروي تواناي مردم اززندان شاه رهايي يافتند. محل سكونت صفرخان با هجوم بي سابقه مردم روبرو گرديد خانه اش شده بود ميعادگاه دوستداران و همبندان او. مردم گروه گروه به آنجا مي رفتند و صفر خان را غرق بوسه ميكردند. صفرخان درآن لحظات گفته بود:
"... ملت دارد مرا خيلي شرمنده ميكند. من ايراني هستم. مثل همه استقلال كشورم را ميخواهم. مثل همه عليه ظلم مي جنگم. به دانشجويان و كارگران و به ملت بگوييد متوجه عظمت رستاخيزشان باشند".
صفرخان عليرغم مناسبات گسترده اش در دوران آزادي ، ازغوغاگري هاي سياسي پرهيز ميكرد. او در سال هاي بعد از انقلاب روابط دوره زندان را حفظ و محترم داشت ولي نخواست و نگذاشت مورد بهره برداري گروهي قرار گيرد. در مصاحبه اش گفته است "... وقتي كه دستگيري ها شروع شد وحزب توده را گرفتند يك بار مرا ٥ - ٤ ساعتي بردند وبازجويي كردند. عمويي ميگفت كه از همه ما مي پر سيدند كه اين صفرخان عضو كميته مركزي است ؟ وآنها هم جواب ميدادند نه با ماهمكاري نكرد. البته عضو افتخاري بودم"
صفرخان در مصاحبه اي گفته است:
"... براي من درك كلام زيباي آزادي هنوز امكان پذير نيست. بعد از٣٠ سال ، اين آزادي غير مترقبه است. من مديون مردم هستم... من اين آزادي را كه به كوشش مردم به دست آمده ، گرامي ميدارم".
"... ازمن ميپرسيد چه آرزويي دارم؟ من به صراحت ميگويم خواست من آزادي تمام احزاب است وآزادي تمام زندانيان سياسي".
صفرقهرمانيان (صفرخان) مظهر مقاومت مردم ايران عليه ستم وبيدادصبح روز شنبه ١٨ آبان در سن ٨١ سالگي در بيمارستان ايرانمهر به علت بيماري سرطان ريه درگذشت.
صفرخان شرف پايداري مردم كشور ما در مقابل استبداد وبي عدالتي بود يادش گرامي باد.

سارا جوشني


بؤلوم : مشاهير
یازار : 2

اهميت نادرشاه در تاريخ ترك، آزربايجان و ايران

نادرشاه افشار اين آخرين جهانگير ترك و بنيانگذار دولت تركي آزربايجاني افشار، به لحاظ فرهنگ و تاريخ تركي -آزربايجاني، ايران و جهان اسلام از جهات بسيار داراي اهميت است، جنبه هايي كه در تاريخنگاري رسمي فارسي معمولا بدانها اشاره اي نمي شود. از جمله:

- ايجاد مذهب تركي جعفري،

- اقدام براي تقريب و نزديكي مذاهب اسلامي،

- سعي در ايجاد دولت عرفي (به زبان امروزي لائيك

- طراحي پرچم سه رنگ دولت تركي آزربايجاني افشار و ......

در زير به برخي ديگر از خصوصيات مهم نادرشاه افشار اشاره ميشود:

ارتقاء موقعيت زبان تركي

طائفه افشار مانند ديگر طوائف قزلباش همواره از حاميان زبان و فرهنگ تركي در تاريخ بوده است. دولت تركي -آزربايجاني افشاري نيز جايگاهي ممتاز در تاريخ زبان و فرهنگ و تاريخ سياسي -نظامي ترك دارد. در دولت توركماني افشار، مانند دولت توركماني قبلي يعني صفوي، سياست گسترش زبان تركي و مخصوصا رسمي نمودن آن در مقياس دولتي ادامه يافته است. از مشخصات نادرشاه افشار اهميتي است كه به زبان تركي ميداده و تدابير مختلفي است كه وي براي حفظ و ارتقاء موقعيت رسميت و دولتي بودن زبان تركي، كاربرد در عرصه ديپلماسي و تثبيت آن به عنوان زباني نوشتاري انجام داده است.

- نادر شاه افشار از شاهان با خودآگاهي ملي ترك در ايران است كه اقدام به چاپ پول به دو زبان فارسي و تركي كرده است. بر اسكناس چرمي وي عبارت "پوست شتر، حكم نادر، دئمه گؤتور" نوشته شده بود. اقداماتي از اين قبيل، دليلي بر توجه وي به زبان تركي و حساسيت او در مورد قوميت تركي اش بوده نشان مي دهد كه نادرشاه حكمراني ترك وابسته به زبان تركي و هويت ملي اش بوده است.

- وي كتيبه هاي چندي به زبان تركي نويسانده است. در شهر دره گز كتيبه اي از نادرشاه بنام نادير داش يازيتي- كتيبه نادري به زبانهاي فارسي و تركي موجود است. اين سنگ نوشته تركي كم نظير در تاريخ اسلامي و تركي معروف به كتيبه نادري در مدخل دربند ارغون شاه در كلات نادري، ملك پدري نادر (دره گز خراسان) قرار دارد. كتيبه داراي ٢٤ بيت شعر تركي (٤ مصراع فارسي) است. اشعار متعلق به "گلبن افشار" از شاعران دربار نادر شاه افشار است. كتيبه تركي ديگر نوشته شده به امر نادرشاه افشار، قصيده تركي شه جم حشمت دارا درايت، نادر دوران است كه به سفارش نادر شاه سروده شده است. نادرشاه هنگامي كه مي خواست بارگاه حضرت علي در نجف را با طلا بپوشاند، از نشئه تبريزي درخواست نمود كه ماده تاريخي بنويسد و هنگامي كه اين قصيده ماده تاريخ نوشته شد آنرا با آب طلا و شنجرف نويسانده بر سردر ورودي در بالاي ايوان حرم حضرت علي در نجف نصب كرد. سراينده شعر، شاعر و رياضيدان ميرزا عبدالرزاق‌ تبريزي‌ جهانشاهي‌ متخلص به نشئه و يا نشاء، از احفاد سلطان جهانشاه قاراقويونلو، برجسته ترين حاكم دولت تركي-آزربايجاني قاراقويونلو مي باشد.

- زبان ديپلماسي نادر شاه تركي بود. وي با تمام مخاطبين خويش، در ديدارهاي رسمي و يا غيررسمي از هر مليت و مذهبي (حتا با پاتريك ارمني و در فتح هندوستان) صرفا به تركي صحبت مينموده است. زبان حاكم بر قورولتاي مغان نيز تركي بوده است. نادرشاه خواندن و نوشتن به زبان فارسي دست و پاشكسته اي را بعدها در آخر عمر به آموزگاري ميرزا مهدي خان استرآبادي منشي مخصوص خود و تركولوق برجسته عصر فراگرفته است. بسياري از نقل قولهائي كه در كتب تاريخي از نادرشاه ميشود، ترجمه گفتار اصلي وي به زبان تركي است.

- علاوه بر سازماندهي ارتش دولت تركي افشاري، زبان فرماندهي و كاربردي اين ارتش نيز تركي بوده است. در اين قشون افراد عادي آن باشدان گئچه ن ناميده مي شده اند كه در عصر عباس ميرزاي قاجار به سرباز فارسي ترجمه شده است.

- دوره حاكميت وي همچنين دوره تاثير گسترده زبان تركي بر فارسي و نفوذ و ورود همه جانبه اصطلاحات و واژگان تركي در زبان فارسي است. در اين دوره همچنين كتب با ارزشي در باره گرامر و لغت تركي تاليف شده است. به عنوان نمونه منشي نادرشاه، ميرزا مهدي خان استرآبادي، كتاب مباني اللغت را در دستور زبان تركي و اثر برجسته سنگلاخ را در لغت تركي نگاشته و به نادرشاه افشار تقديم نموده است. ميرزا ذكي مشاور نادرشاه نيز گلچيني از مجموعه اشعار تركي مشتمل بر ده هزار بيت را تدوين كرده است.[1]

نادرشاه: شاهي و سروري در ايران، موروثي ايل جليل تركمان

نادرشاه افشار بنيانگذار دولت تركي -آزربايجاني افشار، از معدود حكمرانان داراي خودآگاهي و شعور ملي ترك در تاريخ ايران است. از جنبه فرهنگ تركي بين "سلطان احمد جلايري"، "جهان شاه قاراقويونلو"، "اوزون حسن آغ قويونلو"، "شاه اسماعيل صفوي"، "نادرشاه افشار" و "آغامحمد خان قاجار" كوچكترين فرقي موجود نميباشد. همه اين سلاطين آزربايجاني بر ترك و توركمان بودن خود واقف و بدان افتخار ميكرده اند. [2] در نادرشاه نيرومندي خودآگاهي ملي ترك و حميت اويماقيت قزلباشي-توركماني آشكارا ديده ميشود. نادرشاه به دفعات و از جمله در قورولتاي توركمان بر ترك بودن خود تاكيد كرده است. وي پس از حمله فرزندش رضا قلي ميرزا به شهر بلخ و تصرف آنجا، مكتوبي نوشته و به فرزند خويش امر كرده است كه از تعرض به سرزمين و كشور مغولان و تركان پرهيز نمايد. در نامه اي كه به تاريخ ١٧٤١ به سلطان عثماني محمود اول فرستاده است نيز خاطرنشان مي كند كه در جنگ هندوستان، تاج و تخت محمدشاه امپراتور را به سبب آنكه او از سلاله اي ترك بود به وي باز گردانده است.

نادرشاه به دفعات بر توركمان بودن خود - يكي از نامهايي كه بين قرون ٢٠-١٤ ميلادي براي ناميدن طوائف قزلباش آسياي صغير و آزربايجان و ايضا خلق ترك آزربايجان بكار رفته است - و دول آزربايجاني ماقبل خود و همچنين عثمانيان تاكيد نموده است. او در نامه اي به شيخ الاسلام عثماني شيخ مصطفي افندي شاهي و سروري در ايران را موروثي ايل جليل تركمان مي داند و مي گويد كه مردم: "... نواب همايون ما را به شاهي و سروري كه موروثي ايل جليل تركمان بود اختيار نمودند". در نامه اي ديگر به دولت عثماني در مورد باز پس گرفتن آزربايجان و عراق؛ از دولتهاي صفوي، آغ قويونلو، قاراقويونلو و دولت خويش با نام دول توركماني ياد كرده، چنين استدلال مي كند كه مناطق مزبور: " ... در ازمنه سالفه به سلاطين تركمان تعلق داشت كه به سبب اختلاف انگيزي شاه اسماعيل به دولت عليه عثمانيه انتقال يافته ...". او خاندان عثماني را نيز به عنوان بزرگترين خاندان توركمانها – گروهي كه منسوبيت خود بدانها را تاكيد ميكند- توصيف كرده و در نامه هاي متعددي به عثمانيها (كه برخي از آنها به تركي آزربايجاني نوشته شده اند)، از جمله به سلطان عثماني محمود اول و فرزندش، به دفعات بر ترك بودن خويش تاكيد نموده، از پيوندهاي زباني و تباري خود با حكمداران ترك عثماني و هندوستان سخن رانده و خويشاوندي قومي خويش با آنها را متذكر ميشود. (اين در حاليست كه در هيچكدام از مكتوبات عثمانيان خطاب به نادرشاه مشابه اين حسيات به چشم نميخورد كه حاكي از اين است كه يا رجال عثماني ملتفت اين علائق تباري نبوده اند و يا بدان اهميت نميداده اند). نادرشاه در دو نامه – يكي به تركي ديگري به فارسي- كه به صدراعظم عثماني حكيمزاده فرستاده است ذكر مي كند كه توركمانها (تركان آزربايجاني) و عوثمانيها از يك نژاد و اصل اند و در صدد رفع اختلافهاي بين اين دو دولت بر مي آيد.

پاسداري از هويت تركي

نادرشاه علاوه بر نامهايي مانند "اوگه­ده­ي"[3]، و "تيمور" [4] براي پسران خويش يكي را نيز بنام "اولدوز" (به معني ستاره) و يكي از نواده هاي خويش را "اوغورلوخان" ناميده است. اولدوز طبق اساطير تركي نياي تركان افشار و از فرزندان اوغوزخان ميباشد. وي حتي به امپراتور روس كاترين، نام تركي "آق بانو" را داده است. آنگونه كه از نامگذاريهاي خانواده نادرشاه ديده ميشود، والدين وي نيز داراي شعور ملي تركي بوده اند. نام يكي از برادران وي "بكتاش" و ديگري "بابير" است.

سعي در حفظ اتحاد ارضي آزربايجان

از اهميتهاي نادرشاه در تاريخ سياسي و فرهنگي تركهاي آزربايجاني يكي آنست كه وي موفق شده است كه اكثريت توده تركهاي آزربايجاني خاورميانه را (شرق تركيه، ايران، آزربايجان، خراسان، عراق و افغانستان) در زير چتر واحد اداره دولت تركي آزربايجاني واحدي جمع نموده و به وحدت رواني و ملي برساند.

نادر پس از آنكه با مقاومت و سرسختي عثمانيها در مقابل شناختن مذهب جعفري مواجه شد از اين خواست خود دست برداشت و بر خواست ديگرش دائر بر الحاق عراق و آزربايجان به خاك دولت تركي افشاري اصرار نمود. وي براي اثبات حقانيت خود چنين استدلال ميكرد كه مناطق مزبور بخصوص مناطق غربي آزربايجان كه به خاك عثماني ضميمه گشته بود[5] و نيز مركز تركان عراق كركوك-موصل در ازمنه سالفه به سلاطين توركمان تعلق داشت كه به سبب اختلاف انگيزي شاه اسماعيل به دولت عليه عثماني انتقال يافته است.  وي از دولت عثماني مي خواست كه در مقابل باز پس گفتن پيشنهاداتش در باره قبول مذهب جعفري، يكي از دو سرزمين عراق و آزربايجان را كه "في الحقيقه ارثي اين خيرخواه است، .... از راه يگانگي به اين دوست صادق الولا احسان و عطا فرمايند. البته نصف ديگر به آن دولت باهره، حلال خواهد بود." نادرشاه به دفعات براي الحاق مراكز ترك نشين موصل و كركوك به دولت تركي آزربايجاني افشاري، نيز مناطق بغداد، حله، سليمانيه، سامره، نجف و كربلا و غيره لشكركشي كرده، در ١٧٣٤ كركوك و اربيل را تصرف و به محاصره موصل اقدام و در سال ١٧٤٤ قارس را محاصره نموده است.

نادرشاه با شكست دادن عثمانيان يكپارچگي هر سه بخش ممالك آزربايجان (شمالي در قفقاز-آزربايجان، جنوبي در خاورميانه-ايران و غربي در آسياي صغير- تركيه امروزي) را هر چند براي مدت كوتاهي محقق كرده است. او كه با سياست تركيب و توحيد اراضي و تمركز اداري، سياست توسعه قدرت مركزي آزربايجان بر عليه روسيه و عثماني را اجرا مينمود، تشكيلات بيگلربيگي (تقسيمات اداري) عصر صفوي را تغيير داد و ولايات شمالي رود ارس (آزربايجان شمالي) تا دامنه هاي شمالي كوههاي قفقاز و ناحيه تا ساحل درياي سياه (آزربايجان غربي و يا آزربايجان تركيه) را ضميمه بيگلربيگي آزربايجان كرد و حكومت اين چند ايالت و ولايت را زير نام بيگلربيگي آزربايجان به برادر خود ابراهيم خان واگذار كرد.[6] ميرزا مهدي‌ خان‌استر آبادي‌ در كتاب ‌"جهانگشاي‌ نادري‌" در مورد حدود "ممالك آزربايجان‌" در دوره نادرشاه مي‌نويسد: "... سپهسالاري‌ و اختيار كل‌ ممالك‌ آزربايجان‌ را به‌ ظهيرالدوله‌ ابراهيمخان‌ برادر والا گهرعنايت‌ و مقرر داشتند كه‌ تمامي‌ بيگلربيكيان‌ و حكام‌ ولايات‌ آزربايجان‌ از حد قپلانكوه ‌(قاپلانتي در آزربايجان جنوبي‌) الي‌ آرپه‌ چاي‌ (آرپاچاي در تركيه) و منتهاي‌ داغستان‌ (در روسيه) و گرجستان‌ تابع‌ امر و نهي‌ او باشند. (تاريخ‌ نادري‌، جهانگشاي‌ نادري‌، استرآبادي‌، ميرزا مهدي‌ خان‌، ص‌ ١٣٦)[7] نادرشاه با اين اقدام، پس از شاه اسماعيل ختائي براي نخستين بار وحدت ارضي سه پارچه آزربايجان و يكپارچگي معنوي تركهاي آزربايجاني را هرچند براي مدت كوتاه و براي آخرين بار تحقق بخشيده است.

تاسيس نيروي دريايي آزربايجان و ايران

نادرشاه از نخستين شاهان ترك ايران و آزربايجان است كه به اهميت نيروي دريايي واقف شده است. او بنيانگذار نيروي دريايي مدرن دو كشور امروزي ايران و آزربايجان به شمار ميرود.[8] در عهد وي نيروي دريايي دولت آزربايجاني افشار در مقابله با لزگيها در درياي خزر و اعراب در جنوب تاسيس شده است. وي در راه توليد كشتيها و توپهاي جنگي لازم اين نيرو در داخل مرزهاي دولت افشاري سعي فراواني نمود و اقدام به ايجاد كارخانه كشتيسازي و توپسازي در كشور كرد. او باخريد، قبول هديه و حتي ربودن از ديگر كشورها موفق به ايجاد نيروي دريايي اي مركب از چهار كشتي بزرگ، سه كشتي متوسط، دو كشتي كوچك و تعداد بيشمار قايقهاي جنگي شد. انگليسها در سال ١٧٤٤ نيروي دريايي نادرشاه را مركب از سي كشتي جنگي و تعداد بيشمار قايقهاي جنگي برآورد كرده بودند (از ديگر شاهان ترك آزربايجاني كه اهميت خاصي به گسترش نيروي دريايي داده اند، ناصرالدين شاه قاجار است)[9].

گراميداشت نادرشاه افشار:

گفته مي شود كه مردم افغانستان - يكي از سرزمينهاي مغلوب- نادرشاه را جنايتكاري مي دانند كه زندگيشان را به آتش كشيده هستي شان را به تاراج داد و در خاك افغانستان نام "نادر" به ندرت بر كودكان گذارده ميشود، حتي پشتونها - پرشمارترين گروه ملي افغانستان - روزي در سال را به لعنت كردن وي اختصاص داده اند. اما اينسوتر نادرشاه در فرهنگ تركي و آزربايجاني و در ميان گروههاي گوناگون به علل بسيار متفاوتي گرامي داشته ميشود:

- توده هاي ترك وي را به عنوان سمبل جهانگشائي ترك و قهرمان ملي گرامي ميدارند. چهره نادرشاه در طول قرنها همواره يكي از نقشهاي بسيار محبوب بر فرشهاي بافته شده توسط ايلات و روستائيان ترك است.

- روشنفكران مليگراي ترك از نادرشاه به عنوان سمبل خودآگاهي و هويت تركي و دولتمداري آزربايجاني تجليل نموده اند. كاربرد زبان تركي در دولت آزربايجاني تركي افشاري در سطح ديپلماسي، نوشتاري و در چاپ پول؛ تاكيد وي بر هويت تركي و توركماني اش و بر گسترش روابط تركان ايران با تركان آسياي صغير و آسياي ميانه؛ جهد او در از ميان برداشتن دشمني هاي فرقه اي و مذهبي در جهان اسلام و ترك و تاسيس يكپارچگي ارضي سرزمين آزربايجان از نقطه هاي قوت وي براي اين گروه است.

- چپ ترك و آزربايجاني، همچنين تركان جعفري و علويان ترك به سبب اقدامات وي براي ايجاد دولتي عرفي و لائيك و قلع و قمع روحانيت زياده طلب و بنيادگراي شيعه امامي فارس از او تقدير نموده اند. يكي از نخستين نمايشنامه هاي جهان تورك و اسلام يعني تريلوق نادرشاه افشار، توسط نريمان نريمانوف در سال ١٨٩٩ (اصلا از افشارهاي اورميه، بعدها دبير كل حزب كمونيست آزربايجان و نخستين رئيس جمهور جمهوري سوسياليستي آزربايجان، عضو كميته مركزي اجرائي اتحادجماهير شوروي از ١٩٢٢، عضونامزد كميته مركزي حزب كمونيست شوروي بين ١٩٢٥-١٩٢٣) در گراميداشت جنبه هاي مثبت اين شاه آزربايجاني نوشته شده است. اين نمايش در زمان حكومت سوسيال دمكرات و لائيك آزادستان شيخ محمد خياباني بارها در تئاتر تبريز و به زبان تركي به صحنه رفته است.[10]

[1] - توحيد ملك‌زاده‌ ديلمقاني: مقاله "‌نادير شاه‌ افشار دؤورونده‌ تورك‌ ديل‌، اده­بييات‌ و كولتورونه‌ بير باخيش".‌

[2] - در منابع فارسي بين تركمن و تركان آزربايجاني توركمان فرق گذاشته نميشود و نتيجتا ايلات و دولتهاي ترك آزربايجاني مانند آق قويونلو، قاراقويونلو، صفوي، و قاجار به خطا تركمن ناميده ميشوند. اين منابع فارسي، به خطا ايل قزلباش افشار و در نتيجه دولت افشاري را نيز دولتي تركمن توصيف مي كنند. در حاليكه ايل افشار، جزء ايلات آزربايجاني توركمان، يعني قزلباش بوده و غير از ايل آوشار سني مذهب منسوب به خلق تركمن است.

[3] - اؤگه­ده­ي: (معادل اوختاي در تركي آزربايجاني)، نام فرزند چنگيز خان. اؤگه و يا اؤكه به معني بسيار دانا، فرزانه، شخص سالمند، بزرگ خلق و نامدار و وزير آمده است. ده­ي، داي، تاي و .... به معني صاحب خصلتي است. مانند كلمه چاغاتاي كه به معني شخص سفيد است. (چاغان به معني سفيد+ تاي). از همين ريشه است اؤكمه­ن به معني عاقل و باهوش؛ اؤكته به معني اشتباه ناپذير، آنچه كه به هدف اصابت مي كند؛ اؤكته­م به معني مغرور و مشهور، معروف و نيرومند؛ اؤتكه­ن به معني قهرمان، نيرومند.

[4]- تمور (فرم فارسي آن تيمور، فرم تركي آن دمير) كلمه اي مغولي –آلتائي به معاني آهن، سمبل شكست ناپذيري و سلامت. از همين ريشه است نامهاي تموچين (پسوند چين معادل پسوند دن در تركي، معادل آن به تركي دميرده­ن، به معني آهنين و يا دميرچي به معني آهنگر، نام اصلي چنگيز خان است)، تموگه، تموده­ر، تمولون.

[5] - حد غربي آزربايجان تاريخي در داخل خاك عثماني شهر ارزينجان است كه شاه اسماعيل حركت تاريخي خويش را به آسياي صغير از آنجا آغاز نموده است: "و حد آزربايجان من بردعه مشرقا الي ارزينجان مغربا و يتصل حدها من جهت الشمال ببلاد الديلم و الطرم". ياقوت حموي. معجم البلدان.

[6] - بك، بگ، بيگ، به­ي و بي كلمه هايي تركي به معناي امير بوده و در فرهنگ سياسي دول تركي عموما درجه اي بالاتر از آقا و پايين تر از خان و خاقان تركي است. (امروزه "به­ي" به معني آقا و "بك" به معني امير است). بيگلربيگي كه گاها معادل اولوس بيگي (صدر دولت) استعمال ميشده عنواني است كه از زمان دولت تركي – آزربايجاني ايلخاني بكار رفته و به معني اميرالمرا فارسي-عربي است. اين عنوان از زمان شاه عباس صفوي در دولت آزربايجاني صفوي و به تقليد از عثمانيان به معني امير بزرگترين منطقه اداري و نظامي -معمولا آزربايجان- بكار رفته است.

[7]- منابع پان ايرانيست و تز رسمي جمهوري اسلامي ادعا مي نمايد كه نام آزربايجان هرگز قبل از تاسيس دولت مساوات در آزربايجان شمالي براي ناميدن ماوراي ارس بكار نرفته است. حال آنكه علاوه بر دوره نادرشاه افشار و پيش از وي، حتي تا زمان فتحعليشاه قاجار نيز در دفاتر و اوراق رسمي مانند گذشته، ايالات ماوراي ارس جزء آزربايجان شمرده ميشد و نام باكو، شوشا، نخجوان، گنجه، لنكران، تفليس (پايتخت گرجستان كنوني)، ايروان (پايتخت ارمنستان كنوني) و دربند (جزء داغستان كنوني در روسيه) جزء ولايات آزربايجان نوشته ميشد. قاجارها به مدت طولاني تقسيمات ارضي دوره نادرشاه را عينا محافظه كردند. در اين دوره قسمت اعظم اراضي سرزمين آزربايجان ائتنيك داخل در ايالت آزربايجان بوده است. ايالت آزربايجان در جنوب شهرهاي قزوين، قم و اراك را شامل مي شد.

[8] - بر خلاف تلقي مرسوم وارث دولتهاي تركي اي مانند ايلكاني، جلايري، اتابكان، قاراقويونلو، آغ قويونلو، صفوي، افشار و قاجار پيش از آنكه دولت فارسگراي امروزي ايران باشد، جمهوري آزربايجان ميباشد. حتي از آنجائيكه خاندان هاي مزبور به لحاظ تباري و زباني و فرهنگي و مذهبي همه از تركهاي آزربايجاني بوده اند، دولت جمهوري آزربايجان ميتواند تنها وارث مستقيم دول تركي آزربايجاني فوق محسوب شود.

[9]- "در سال ١٨٨٣ ناصرالدين شاه به‌ فكر ايجاد نيروي دريايي در خليج عربي افتاده يكي از پسران مخبرالدوله را كه تحصيل‌كرده آلمان بود روانه‌ي آن كشور نمود و در نتيجه دو كشتي از دولت مذبور خريداري شد يكي بنام " شوش " با نيروي ٣٠٠ اسب كه اولي در خليج عربي و دومي در شط العرب سير مي‌كرد و همراه كشتي اول چند افسر آلماني و عده‌اي ملوان به ايران آمده بودند و قطعات كشتي دوم در خليج عربي سوار شده آماده كار گرديد".

[10] - تاريخ مختصر تئاتر ترك-آزربايجاني در ايران كه از نخستين تئاترهاي جهان اسلام، آزربايجان جنوبي و ايران بوده چنين است:

١٩٠٩- نخستين تئاتر حرفه اي در آزربايجان جنوبي، تبريز، سالن باغ ملي به افتخار انقلابي ترك، قهرمان خلق ستارخان.

١٩١٢- نخستين تروپ تئاتري تبريز بنام خيريه

١٩١٧- تروپ شرقلي، قليزاده رضا

١٩٢٠- تروپ جمعيت اصلاح و ترقي

١٩٢٦- تئاتر شير و خورشيد

١٩٢٥- تروپ آيينه عبرت

١٩٤٤- تروپ كميته روابط ايران و شوروي

١٩٤٦- حمله ارتش پهلوي به آزربايجان و اشغال آن. ممنوعيت زبان تركي، سوزانيدن كتب تركي، توقف تروپهاي تئاتري تبريز.

اؤزگورلوك


بؤلوم : مشاهير
یازار : 2

بابك كيست و انگيزه­ي قيام سرخ­جامگان چيست؟

نام بابك، قيام بابك و نيز قلعه­ي بابك در چند سال اخير در مطبوعات آذربايجان، همچنين در مجامع دانشجويي و اجتماعات تركان ممالك ايران بيشتر مطرح شده، مجموعه­هاي شعر، منظومه­ها، رومانها، و كتابهاي تاريخي هم در اين زمينه منتشر مي­شوند. در نتيجه نظر اغلب اقشار جامعه به ­نام و قيام و قلعه­ي بابك معطوف گشته و سوالهايي نيز درباره­ي قيام سرخ­جامگان، ( آل­گئييملي­لر) انگيزه و نتيجه­ي اين قيام در ذهنشان مطرح مي­گردد.
در چنين مرحله­اي قلم بدستاني هم ظهور كرده و با اظهار نظرهاي مختلف سعي مي­كنند، سوالهاي مطروحه را پاسخ بدهند. آنان در نوشته­ها و اظهار نظرهايشان بعضا به منابعي هم استناد مي­كنند كه با توجه به لحن نويسندگان آن منابع، مغرضانه و جهت­دار بودن اظهاراتشان جاي ترديد باقي نمي­گذارد. به عبارت ديگر با توجه به اين منابع و بعضي از نظريه پردازي­ها، خواننده به خوبي مي­فهمد كه نويسنده بيشتر اغراض و خواسته­هاي دل­خود، يا نزديكان و فرمانفرمايان خود را در نظر گرفته است و به همين دليل هم اين آثار نه تنها هيچ قرابتي باهم ندارند، بلكه ناقض يكديگر هم مي­باشند.
به عبارتي روشنتر، عده­اي بابك را ضد عرب، عد­ه­اي ضد اسلام، عد­ه­اي پيرو آئين مزدكي، بعضي زردشتي، بعضي مسلمان و حتي مسلمان شيعه مذهب، معرفي كرده است. بعضي هم بابك را چهره­اي ضد اشغالگري و آزادي­خواهِ وطن پرور و نوعدوست نشان داده و هر كدام نيز براي اثبات اظهارات خود همانطور كه قبلا اشاره شد، اسنادي را ارائه داده­اند.
درپي مطرح شدن مسأله­ي بابك، عده­اي از قلم بدستان كه انگيزه­هاي مختلف دارند، سعي به سرپوش گذاشتن به آن، انحراف افكار جامعه و يا كمرنگ كردن موضوع مذكور پرداخته و با ارائه­ي نظرات نه چندان علمي و عقلي به خواسته­ي خود پاي مي­فشارند.
به نظر مي­آيد، در اين عصر ارتباطات حقيقت را بر مصلحت ترجيح دهيم و با پرداختن به سفسطه و يا سرپوش نهادن به واقعيتها، تنفر نسل حاضر و آيندگان را به خود نخريم و خود را در زمرهً جهال قرار ندهيم؛ بلكه سعي كنيم، بدور از عقايد و سلايق شخصي، وقايع تاريخي را آنچنان كه هست ارائه­ دهيم و يا از وارونه نشان دادن آنها خودداري كنيم. چنان فكر نكنيم كه ما مي­توانيم افكار عمومي را به خود معطوف داريم؛ زيرا ما داناتريم، بقية مردم نادانند!!! مطمئن باشيم كه هر كس ديگران را جاهل انگارد، در حقيقت جهت خود را آشكار مي­سازد.
البته هر كس حق دارد، درباره­ي مسائل ملي و تاريخي خود فكر كند، مطالعه و تحقيق انجام دهد، نتيجه­ي مطالعات و تحقيقات خود را بيان كند؛ ولي شرعا و اخلاقا احدي عذر و بهانه­اي براي اغفال مردم و تحريف افكار عمومي را ندارد و نبايد حقايق تاريخي و مصالح ملي مردم و مملكت را فداي اغراض شخصي خود نمايد.
آنچه مسلم است و در اغلب منابع تاريخي به آن اشاره شده، اين است كه، در زمان خلفاي عباسي در اغلب ممالك اسلامي قيامهاي بزرگ و كوچك به عليه دستگاه خلافت رخ مي­داد. البته هر يك از اين قيامها انگيزه­ي خاص خود را داشت كه مي­توان به قيامتهايي در خراسان، طبرستان، سيستان و آذربايجان اشاره كرد. قيام آذربايجان و يا قيام «آل­گئييملي­لر» سرخ جامگان در منطقه گوهستاني قاراداغ آذربايجان جنوبي روي داده و مركز فرماندهي و رهبري آن در بالاي صخره­اي عظيم در ارتفاعات شهرستان «كليبر» امروزي و در قلعه­اي به نام قلعه­ي « بذ » بي،[1] يعني «قلعه­ي بابك» امروزي بود.
قيام مزبور بيش از چهل سال ادامه يافت. سرخ جامگان در اين مدت بارها با سپاهيان خلفاي عباسي كه به سركوب آنان فرستاده مي­شدند جنگيدند، كشتند، كشته شدند، با خون خود دشتها، دره­ها و كوههاي آذربايجان را سيراب و از ناموس و ميهن خود دفاع كردند و بارها طعم تلخ شكست را به قوشونهاي خلفا چشاندند. خلفايي كه اسلام را براي حكومت، اغفال تودة مردم و چپاول آنان آلت دست قرار داده بودند. خلفايي كه خود را خليفة خدا در روي زمين وانمود مي­كردند، نمازهاي جمعه مصلحتي برگزار مي­كردند، به حج مي­رفتند . ولي در زندگي شخصي آنان اثري از اسلام ديده نمي­شد.
المعتصم­بالله كه يكي از فرزندان هارون خليفة عباسي بود، بعد از برادرش مأمون به مسند خلافت تكيه زد. او براي فائق آمدن به نهضت آذربايجان كه با وجود آن آرامش خلفاي ماقبل او سلب شده بود، راهي جز دست زدن به حيله­ي ناجوانمردانه پيدا نكرد و براي عملي كردن نقشة خود از شخصي به نام «آفـشين» «awşin» كه از تركان اوزبك بود و شايد به وسيله­ي او راحت­تر ­مي­توانست به بعضي از سرداران و سركردگان سرخ جامگان ترك آذربايجان[2] نفوذ كند، استفاده كرد. و متأسفانه موفق هم شد. آفـشين بعضي از سركردگان سرخ جامگان را با وعده و وعيد از اطراف بابك پراكنده ساخت سپس با جنگي نابرابر بابك را از قلعه به پايين كشيد و با حيله­ و دسيسه­ي سهل ­ابن­سُمبات كه احتمالا ارمني هم بود و از طرف خليفه فرمانروايي قسمتي از مناطق شمال رود ارس را در دست داشت، او را دستگير و به مركز خلافت يعني «سامرا» منتقل و در نتيجه سر سختي كه در برابر خليفه هم از خود نشان داد، مصله و پس از آن به قتل رسيد.
***
آنچه در مقالات و سخنرانيها درباره­ي قيام سرخ جامگان كمتر مورد توجه قرار گرفته، بررسي عقايد ديني آنان از راه تعقل و تفكر مي­باشد.
همانطور كه قبلا نيز اشاره شد، عده­اي آنان را مسلمان دانسته و براي اثبات ادعاي خود ادله و براهيني نيز ارائه مي­دهند. عده­اي نيز آنان را غير مسلمان دانسته و يا غير مسلمان معرفي كرده­ كه بتواند به راحتي به بدگويي و تخريب وجهه­ي آنان بپردازد.
در برابر نظر اين اشخاص بايد گفت: اولا سرخ جامگان مسلمان بودند، به اين دليل كه مردم آذربايجان در زمان خليفه­ي دوم « عمر ابن­خطاب» اسلام را پذيرفته بودند در اين صورت چگونه مي­توانيم بگوييم عده­اي غير مسلمان در نقطه­اي از مملكت اسلامي آنهم به مدت چهل سال اگر نگوييم حكومت محلي كوچكي را تشكيل داده بودند، مي­توانيم بگوييم كه سازمان و تشكيلات سياسي – نظامي مقتدري را به هم رسانده كه در صورت لزوم مي­توانستند در مقابل سپاهيان رزم آزموده و تا دندان مسلح هزاران نفري خلفاي عباسي مقاومت كنند و آنان را از آذربايجان دور نمايند.
تأمين غذا، پوشاك، سلاح، مركب، علوفه و تجهيزات اسبان و غيره براي عده­اي غير مسلمان در مركز بلاد اسلامي آنهم در آن دوران كاملا غير ممكن بود. يعني مسلمانان به هيچ وجه به خود اجازه نمي­دادند، كساني كه آيين آنان را قبول ندارند، با آنان داد و ستد كنند و مايحتاج آنان را فراهم آورند. پس همكاري و تأمين مايحتاج آنان و عدم ممانعت از استقرار آنان در بين خودشان به اين معني است كه آنان را در هر آييني كه بودند، قبول داشتند و در حين هجوم سپاهيان خليفه، همين مردم مسلمان نه تنها به ياري سپاهيان خليفه­ نمي­شتافتند، بلكه بابك و بابكيان را پشتيباني مي­كردند و اگر چنين نبود، يعني حمايت مردمي در پشت سرخ جامگان نبود هرگز نمي­توانستند به مدت بيش از چهل سال در آن منطقه مقاومت و با سپاهيان مجهز خليفه مقابله كنند. به بيان ساده­تر، اگر مسلمان هم نبوده باشند، براي مردم مسلمان بهتر از خلفايي بودند كه به نام اسلام، اموال و نواميس مردم را پايمال مي­كردند به همين دليل هم مردم عاقل و فهيم آذربايجان كافر يك­رو و مردانه­صفت را به منافق مسلمان­نماي چندين چهره ترجيح مي­دادند.
اگر به قرآن هم مراجعه كنيم مي­بينيم، خداوند نيز منافقين يعني مسلمان­نمايان را كه اسلام و قرآن را دست آويز و مستمسك براي رسيدن به مقام و مال و منال و غيره قرار داده بودند، بيشتر از كافراني كه صراحتا مي­گفتند: ما ايمان نمي­آوريم، نكوهش مي­كند. به عبارتي ديگر از نظر قرآن نيز منافقين يعني مسلمان­نمايان، مذموم­تر، پست­تر و منفورتر از كافران يعني كساني هستند كه به دين اسلام نه گرويدند.
اگر به تاريخ بعد از اسلام و زندگي ائمه معصومين هم دقت كنيم، متوجه مي­شويم كه همة قاتلين ائمه شهيد، منافقين و حكامي بوده­اند كه به ظاهر براي حفظ مصالح اسلام و در حقيقت براي حفظ حكومت خودكامه­ي خود و ادامه چپاول اموال و نواميس مردم پا برهنه دست به چنين جنايات تاريخي زده­اند.
در جواب عده­اي از قلم بدستاني كه ادعا مي­كنند: بابك و سپاهيان او با اسلام و مسلمانان مي­جنگيده و در مقابل اسلام صف­آرايي كرده­اند بايد بگوييم:اگر شما خلفاي عباسي را با آن جناياتي كه مرتكب مي­شدند و امامان شيعه را با حِيل مختلف به قتل مي­رساندند، مسلمان بدانيد، در اين صورت بابك با مسلمانان جنگيده است؛ ولي اگر امام هفتم شيعيان امام موسي­كاظم (ع) كه توسط هارون خليفه­ي عباسي محبوس و سپس شهيد شد و نيز فرزند آن حضرت امام رضا (ع) توسط فرزند هارون عباسي يعني مأمون مسموم و شهيد گرديد، همچنين امام محمدتقي (ع) كه توسط المعتصم­بالله مسموم و به شهادت رسيد و ساير امامان شيعه را امام و طرفدار حق و عدالت مي­دانيد، هرگز نمي­توانيد قاتلين آنها يعني هارون، مامون و معتصم را مسلمان و خليفه­ي اسلام بدانيد و كساني را كه با آنان و قول­خورگان آنان جنگيده نكوهش نماييد.
بابك و بابكيان چه مسلمان باشند و چه نباشند با منافقين و با دشمنان امامان معصوم شيعه جنگيده­اند. و اگر مرامشان دفاع از اسلام و امامان شيعه نبوده باشد، دفاع از حقوق اوليه و نواميس ملي و خانوادگي مسلمانان بوده است و اگر نگوييم، در كنار ائمه­ي معصومين با خلفاي منافق عباسي مبارزه مي­كردند، مي­توانيم بگوييم كه امامان و سرخ جامگان هر دو طرف مقابل خليفه بوده و هر دو مظلوم يك دستگاه حكومتي واقع شده بودند. در نتيجه مبارزات بابك و سرخ­جامگان نه تنها مبارزه با اسلام نبود، بلكه خواه- ناخواه خدمت به اسلام واقعي و عدالت بود. اگر ائمه با كلام گهربار و آگاهي دادن به مردم ماهيت دستگاه خلافت را بر ملا مي­كردند، سرخ­جامگان نيز با همان دستگاه خلافت به مبارزة مسلحانه مي­پرداختند. در نتيجه خلفاي عباسي امامان شيعه و مبارزان آذربايجان را مانع رسيدن به مقاصد شوم خود مي­دانسته، با هر دو دشمني مي­ورزيدند. اين حقيقت تاريخ است.

[1] - تغيير حرف «ذ» به «ي» در تركي قديم و بويژه در كتاب ديوان لغات­الترك بيشتر به چشم مي­خورد.
[2] - ممكن است كسرويست­ها و طرفداران جعليات احمد كسروي ادعا كنند كه زبان آذربايجان بعد از آمدن سلاجقه به تركي برگشته است. در جواب اين عده بايد گفت: در كتاب «قرآنِ كريم و اقوام» نوشته­ي مرحوم پروفسور زهتابي كه با استناد به منابع موثق به رشته­ي تحرير در آمده است، مي­خوانيم:
- والي آذربايجان در زمان خليفه عثمان ­ابن­عفان، كه با روي كار آمدن حضرت علي از آذربايجان راهي دمشق شد و به معاويه پيوست. در گزارش خود ار آذربايجان به معاويه مي­گويد: مردم آذربايجان به زبان تركي صحبت مي­كنند.
گذشته از اين، مگر سلاجقه از شرق و از خراسان وارد ممالك ايران نشدند و مگر سالها در همة ممالك ايران حوكمراني نكردند؟ چرا تنها زبان يك مملكت، آنهم آذربايجان را عوض كردند؟ همچنين اكنون با وجود اين همه رسانه­ها و تحصيل اجباري به زبان فارسي، مطبوعات، روزنامه­ها، ارعاب، توهين، تحقير، تحميل، تطميع، زبان مردم آذربايجان، كردستان، بلوچ، خوزستان، گيلك، تركمن و غيره به فارسي برنگشته و فقط اگر مجبور باشند. به زبان فارسي صحبت مي­كنند؛ ولي در زمان سلجوقيان بدون همه­ي راهكارها و ابزارهاي صنعتي امروزي و بدون اجباري كه در عصر حاضر اعمال گرديد، چگونه ممكن است زبان ملتي( از زباني كه اصلا وجود نداشته، و اگر وجود مي­داشت، بايد مثل ساير زبانهاي مرده در هزاران سال قبل، از اين زبان هم اثري كتبي، سنگ نوشته، اثر افواهي و فولكلوريك به جاي مي­ماند.) به زبان تركي تغيير كند؟


بؤلوم : مشاهير
یازار : 2

1 | 2 |

آنا یارپاق

آرشیو

Email

RSS

بلاگا گؤره



بؤلوم لر

سون یازیلار

باغلانتی لار

     

یولداش لار

آرشیو

سایغاج